سلام به عزیز انی که داستان منو گوش میکنن درست ۱۵ که با پسر داییم ازدواج کردم میشه گفت عاشقش شده بودم بابام بخاطره اینکه ناراحت میشد این میومد پیشم واسه همین فرار کردیم باهم بابامم عروسی نگرفت واسم منم رفتم همینجوری نشستم تو یکی از اتاقای خونه پدرشوهرم مامانم خیلی گریه کرد تا بابام یه کم جهاز داد بهم یعنی تقریبا ۸ ماه بدون جهیزیه تو یه اتاق با چند تا استکانو گوری زندگی کردیم تا جهازم اومد روزی که جهازم اومد من حامله شده بودم پسرم سه ماهش بود به خواست خدا پسرم به دنیا اومد البته بچه ها من با شوهرم مشکل داشتم سره چش چرون بودنش تا اینکه شوهرم گفت میخوام شرکت بزنم منشی بگیرم کار کنم ما اون موقع هیچی نداشتیم که این فقط میخواست یه چند تا زن دوره برش باشن من راضی نشدم گفتم شماره تلفن خونه رو اگهی کن خودم میشم منشیت اونم دید چاره ای نداره قبول کرد اولا یه کم بلد نبودم ولی دیگه انقدر وارد شده بودم به کارم که شبو روز کار میگرفتم این کار میکرد اصلا بیکار نمیموند یعنی دیگه وقتی تلفن از اگهی زنگ میزد در حالی که پسرمو شیر میدادم از این ورم تلفن جواب میدادم همینجوری کار کردیم تا اینکه یه زمین خریدیم بچه ها قبلشم که وام ازدواج داشتیم منم طلاهامو فروختم یه ماشین وانت خردیدم خلاصه همینجوری پیش میرفتیم زمینو خردید ساخت سه طبقه پسرم شد ۶ سالش اون ۶ سالم که من خونه پدرش زندگی کردم پدرش هر روز دم در وایمیساد که خونخ منو خالی کنید برید از اینجا من دیگه جون به لب شده بودم تا اینکه گفتم پسرم شد ۶ ساله دیگه طاقت ندارم منو ببر از اینجا گفت باشه رفتیم از خونه اینا واسه خودمون خونه اجاره کردیم تا اون مدتم بچه ها این شوهره من دوبار تلفتی بهم خیانت کرده بود که گذشت کردم رفتیم یه شهره دیگه چون دیگه وضعش خوب شد بود یه کم منو نزاشت من دیگه تلفن جواب بدم گفت خودش کار میکنه بعده اون من سه تا بچه دیگه به دنیا اوردم که اخریش دختر بود من پیشرفت کرده بودیم باغ داشتیم خونه داشتیم ماشینم داشتیم درست سه ساله میش رفتم تو باغمون با یه زنه گرفتمش درو باز نمیکردن از دیوار پریدم تو حیاط رفتم طرف زنه شوهره اومد داد زد زنمه منم یه نگاه کردم به زنه دیدم ارزش هیچیو نداره یه سیلی زدم دره گوشش گفتم تو کی هستی دیگه به شوهرم گفتم منو بچه هامو ۲۰ سال زندگیمو به این فروختی اینم گفت من دنبال خوشگلی نیستم اون روز برای من کربلا بود خیلی سختم بود خیلی بچه هام کوچیک بودن دوتاشون داد بغل زنه داشتن فرار میکردن که خودمو انداختم جلو ماشین گفتم از جنازه من رد میشی میری اونم دید خریفم نمیشه زنه رو فراری داد منو گرفت زنه فرار کرد تا اینکه ۱۱۰ اومد صحبت کردیم گفتم طلاق توافقی باشه شکایتی ازش ندرام به درده من نمیخوره این ادم دیگه خلاصه اینکه اون روزم گذشت رفتیم دادگاه برای طلاق گفت یه خونه میدم طلاق بگیره امضا بده چون امضای تنصیف اموال و بهم داده بود نصف اموالش برای من بود منم گفتم باشه امضا میدم بابام نزاشت گفت تو خودت داری طلاق میگیری اون از خداشه نزاشت شب اومد یه دست کتک بهم زد با بدن کبود رفتم خونه بابام فهمید که نمیشه صحبت کردیم برای طلاق دیگه بچه ها از خونه خبری نبود همون مهریه خودم که چندر گاز بود همون بود منم راضی شدم گفتم فقط تمومش کنیم رفتیم پیش وکیل بهش امضا دادم اونم باید حق طلاق میداد بهم که بچه کوچیکمو بهانه کرد گفت باید حضانتشو بهم بدی منم زدم زیره گریه گفتم بچه شیش ماهشه وکیل گفت داره بهانه میاره بده بهش حضانتو دادم حضانتو بهش گفتم حق طلاقو بده بهم دوباره گفت بریم یه صحبتی بکنیم گفت بیا طلاق نگیر زندگی کنیم گفتم نه حق طلاقو گرفتم عرض سه ماه ازش جدا شدم ولی بین این سه ماه همش دنبالم بود گه برگردم رفته بود به بچه هام گفته بود خواهرتون رو به پول فروخت مادرتون منم گفتم واگذار کردم به خدای بزرگم اون موقع اون زنه رو سه ماه سیغه کرده بود