من یه دختر ۱۷ ساله با یه آقا پسر فوق لیسانس داشت و شغل خوب و باکلاسی داشت ازدواج کردم
قبلش فک و فامیلم هرچی پسر معتاد درب و داغون بود فرستاده بودند خاستگاری من
همه چشماشون داشت در میومد همش هی میگفتن چرا این اومد تورو گرفت حالا فکر نکن کشته مرده تو هست و حرف و حدیث و چرت و پرت یکی که به من گفت تو صدمیلیونم نمی ارزی رک و پوست کنده....
زندگی برام جهنم شد از بس شوهرم داد میزد سرم از بس بداخلاق بود خیییلی هم سرد بود و بیشتر وقتا جدا میخوابیدیم مامانش دخالت میکرد همش قوم شوهر تلپ بودن خونه ما بی پول و فقیر شد کارش و از دست داد
همه اینا به کنار شوهرم الان مریض شده حالا خدامیدونه چه دردی گرفته زبونم لال اگه طوریش بشه من با یه بچه شیش ماهه چه خاکی تو سرم بریزم
به خاک سیاه نشستم بیچاره شدم بلایی نمونده سر منه بیچاره نیاد