منو برادرم باهم کار میکنیم
امروز خالم خوب نبود ،بهش زنگ زدم که بیا جای من ، من حالم خوب نیست
اونم اومد، شوهرم اومد دنبالم رفتیم دکتر و به شوهرم گفتم هوس آش کردم و خرید داشتم میخوردم که داداشم ز زد کجایی
گفتم بیرون
گفت به من گفتی مریضم که بیام جات، که تو بری بیرون
گفتم میخوای بیام دو تا عطسه کنم تو صورتت که متوجه بشی مریضم
الان دیدمش، بهش گفتم چرا اینطوری صحبت میکنی، یه جوری حرف میزنی آدم نمیتونه جوابت نده، گفت من شوخی کردم تو هر برداشتی میخوای کن
منو داداشم خیلی ساله با هم کار میکنیم، البته من واسه داداشم کار میکنم
هر وقت مریض میشم، همین برخورد رو باهام میکنه
یه سری حالم تو دفتر بد شد، بهش گفتم بمون تا برم دکتر، گفت کار دارم
بعد که رفت حالم بد شد، رفتم دکتر سرم زد و ...
برگشتم خونه اومد بالا سرم گفت میتونستم بمونم، کاری نداشتم، فکر نمیکردم حالت آنقدر بد باشه