آنجا که تویی غم نبوَد , رنج و بلا هم
مستي نبود ، دل نبود ، شور و نوا هم
اينجا که منم ، حسرت از اندازه فزون ست
خود داني و من دانم و اين خلق خدا هم
آنجا که تويي ، يک دل ديوانه نبيني
تا گريد و گرياند از آن گريه ، تو را هم
اينجا که منم ، عشق به سرحد کمال ست
صبر است و سلوک ست و سکوت ست و رضا هم
آنجا که تويي باغي اگر هست ، ندارد
مرغي چو من ، آشفته و افسانه سرا هم
اينجا که منم ، جاي تو خالي ست به هر جمع
غم سوخت دل جمله ی ياران و مرا هم
آنجا که تويي جمله سرِ شور و نشاطند
شه زاده و شه ، باده به دستند و گدا هم
اينجا که منم بس که دورويي و دورنگي ست
گريند به بدبختي خود ، اهل ريا هم...