شوهرم بیماری خطرناکی داره که بابد مرتب قرص هاشو بخوره اوایل نمیخورد بعد گفت میخورم جوری گفت من باور کردم بسته قرصشو گرفت و گفت مطمئن باش میخورم تو دیگه از فکرش بیا بیرون منم گفتم باشه خلاصه یه هفته ای هست قرصا رو دادم دست خودش همیشه با خودش می برد سرکار امروز رفتم کیفشو ریختم بیرون مرتب کنم دیدم قرصا یدونه شم کم نشده در صورتی که باید ۱۴ تاشو تو یه هفته میخورده
خون خونمو داره میخوره
یک ساعت تمومه دارم داد میزنم و گریه میکنم الانم باهاش قهر کردم اومدم تو اتاق بهش گفتم سر هیچی قیمت رو نزدم اما به خاطر این دروغ بزرگی که بهم گفتی و اینکه اصلا جونت برات مهم نیست ولت میکنم
الانم میرم وسایلم رو جمع میکنم و میرم هر کاری که میخوای بکن
هر چی عذرخواهی میکنه میگم نه
خداوکیلی حق با من نیست؟
مگه لچه ۲ ساله ست
۲۸ سالشه اصلا خودشو میزنی به نفهمی بگو مگه نمی دونی جونت در دست این قرصاست