ببینید من خیلی از خانوادم آسیب خوردم
افسردگی شدید و وسواس فکری و دردای روان تنی یه بخششه
الان اومدم دانشگاه بجای اینکه مث همسن و سالام خوش بگذرونم باید دنبال مشاور و روانپزشک باشم
شبا ک میخوام بخوابم یادحرفای اونا مث نیش ب قلبمه هی یادم میاد گریه میکنم
دیروز تو مطب روانپزشک اونجوری بی کس و غریبونه نشسته بودم اشک تو چشام جمع شده
همه یه همراهی داشتن
از بین خانوادم خواهرم خیلی اذیتم میکرد طوری ک وقتی وارد اتاقم میشد تپش قلب میگرفتم ک چیزی نگه برا کنکور زخم زبون میزد
زمانی ک هق میزدم و تو سیاهی افسردگی گم بودم یادم نمیاد هیچکدومشون دستمو گرفته باشن
الان ک اومدم بهم ز میزنن جواب مامان بابامو میدن چون بالاخره والدینن
ولی خواهرم ز میزنه ج نمیدم
نمیتونم جواب بدم
چون طعنه تو ذاتشه اصن میترسم از حرف زدن با این آدم
حالا با این اوصاف کار درستی میکنم یا نه ؟