بزار داستان خودمو بهت بگم
من وقتی ۲۰ سالم بود همیشه ی مردی تو ذهنم تصور میکردم ک فلان باشه بمان باشه حتی ی شکستگی تو ابروش از بچگی داشته باشه بنظرم برام جذابتر میشد از این جور رویا بافیا رسیدو سنم ب ۲۵ ،
خواستگارام شروع شد بعضیاشون خوب بودن بعضیاشون نه ولی من معیارهامو هر کی میمومد چک میکردم میدیدم مثلا طرف سه تاشو نداره ولی مثلا پنج تاشو داره میگفتم عب نداره همه ک کامل نیستن بعد یهو میزدو بدون هیچ دلیلی یا زنگ نمیزدن یاکلن ناپدید میشدن
دیگه ی جایی رسیدم خسته شدم ودیگه ب ازدواج فکر نکردم طرف میومد ذوق داشتما ولی ن اون ذوق اولو ی جوری انگاری رها کرده بود و سپرده بودم دست خدا ب کارای خودم میرسیدم حتی جوری بود من باشگاه بودم مامانمم زنگ زد گفت خاستگار داره میاد ساعت هفت گفتم زنگ بزن بگو هشت بیان چون من نیم ساعت دیگه میخام ورزش کنم از رها کردن منطورم همچین چیزیه
تاااااااااا شد ۳۰ سالم
همین ک درو باز کرد گل رو داد ماسکشو برداشت ( تو اوج کرونا بودیم) دیدم همون مردیه ک من وقتی ۲۰ سالم بود همیشه خیال بافیشو میکردم و این بود جواب رهایی من و زندگی عادیمو ادامه دادن و اعتماد ب خدا و سپردن ب خدا
خدارو شکر زندگی خوبی باهاش دارم اخلاقشم حرف نداره یکم خرده شیشه داره ولی خوب طبیعیه
پس بسپار ب خدا و فکراب اذیت کننده هم نکن و زندگی عادیتو برو