شب بود یهو از خواب بیدار شدم ناخودآگاه دستمو رو پیشونیش گذاشتم داغ داغ بود عین جت در همون حالت گیجی ومنگی بلند شدم براش پارچه خیس کرد گذاشتم رو پیشونیش بیدارش کردم بهش یه لقمه نون دادم و براش قرص آوردم بخوره خیلی براش ناراحت بودم...روز بعدش برفی بود اصرار کرد باید برم سرکار اون روز خانوادش هم خونمون بودن خواهرش و مادرش و پدرش... منم مدرسه رفتم اونروز خوشبختانه زودتر تعطیل شدیم ساعت ۱۲تعطیل شد مدرسمون تا برگشتم مستقیم رفتم سوپ براش درست کردم با اینکه خودم داشتم از گرسنگی میمردم ..به مادرشم گفتم حالش خوب نیست و سرما خورده ... چقدر نگرانش بودم درسامو نمیخوندم همش حواسم بهش بود...میدونید با همه اینا اون روز تو اتاق تواون حالش نشسته بودم کنارش سرم داد زد گفت برو بیرون میگفت ازم سرما میخوری دروغ میگفت چون وجودمو نمیخواست وگرنه این بهونس...یک خونه ۷۰متری کجا باید میرفتم از این خونه فقط یک اتاق ۶متری مال من بود خانوادش از شهرستان میومدن خونشون اونجاست میومدن خونمون چندماه میموندن ....
کاش یکم این زحماتم بهچشمش میومد
چه روزایی که سرکار میومد شربت به دست میرفتم استقبالش چه روزایی با وجود اینکه تنم از خستگی درد میکرد ولی ماساژش میدادم چه روزایی که هرچی بهم گفت نه نیوردم
وابسته بودم همین!
الان خیالم راحته...حس میکنم وظیفمو بعنوان یک همسر براش ادا کردم و تقصیری گردنم نمیمونه...من خیلی جنگیدم برای زندگیمون ولی نشد خودش نخواست و قسمتون نبود باهم باشیم🙂
با همه اینا براش آرزوی خوشبختی میکنم انشاالله خدا هدایتش کنه هم خودش وهم خانوادش و همسر جدیدشو کمتر اذیت کنه