خونه پدریم دوطبقه قدیمی بود تا وارد خونه شدم کسی خونه نبود دیدم یکی تو راه پله نامزدم هم بامن بود تا نارو دید مثل باد فرار کرد دنبالش رفتیم ولی اثری نبود ازش
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
یکی از،همسایه هامون پدر و پسر تنها زندگی میکردن . صدای عروسی میشنون با قابلمه میرن غذا بگیرن ، در میزنن ، توخونه بزن وبکوب بوده ، قابلمه شونو پر غذا میکنن ومیرن داخل میشینن ، مرده تعجب میکنه که چرا جاهای ادما سزیع عوض میشده 😁 یهو نگاه میکنه میبینه بله ، پاهاشون سم داره ، خلاصه قابلمه اشو میگیره و در میره ، یهو میبینه بزرگ جنا داره درهارو میبده ، اینم یدونه در مونده بود که فرار میکنه و دنبالش میان تا دم کوچه که میزسه دیگه نمیان دنبال . نگو این خونه چندین ساله متروکه اس و جنا عروسی داشتن .