یادمه اون اوایل نمیدونم چرا ب شوهرم گفتم عاشق یکی بودم. خیلی اصرار داشت بگم و گفتم .
تا یکی دوسال بعد زندگیمون همش میترسید بعد دعواهامون من بیخیال زندگی شم و برم پی همون عشق. بخاطر همین بیشتر هوامو داشت. اما تا فهمید اهل موندنم... خیلیم اهل موندنم اخلاقای گندش نمایان شد. چرا واقعا؟
همیشه بعددعواها حالت استصال و درموندگی داشتم و اون خیلی جدی و مغرور... تا یکبار من خیلی جدی گفتم اگ اینطور ادامه بدی نمیتونم باهات زندگی کنم سریع خودشو جمع کرد... هه
ینی باید تو زندگی فیلم بازی کرد؟ پس چرا انقد ب هم حرفای عاشقونه زدیم ؟ چرا بهم گفتیم رفیق؟!
ینی باز برم تو فاز فیلم و خودمو دور کنم ازش؟؟؟ چقد حااالم ازین زندگی بهم میخوره. تف بهت شانس. تف