زندگی ما خیلییی پیچیدست خیلی زیاد
مامان بابام هممممش دعوا میکنن هزار بار قهر میکنن
هزار بار اشتی میکنن و همیشه همینه
این که اشتی میکنن برام اصلا مهم نیست چون تنها کسایی که نابود میشن این وسط منم
داداش کوچیکم که دوسالشه کلا هیچی نمیفهمه
داداش بزرگمم مهم نیست براش اصن خونه نیست بیرونه کلا و سرکار
دیشب که دعوا کردن مامانم کلی قرص خورده بود(۲۰تاا قرص) و امروز من همهههه کار کردم خونه جمع کردم داداشمو بردم حموم شام پختم ناهار پختم خونه جمع کردم
درصورتی که دارم میمیرم از مریضی حالم بشدت بد بود دیشب و امروز پام سوخته درحدی که راه میرم کج میرم اذیت میشم. درس دارم و امتحان هیییچ کدومو وقت نکردم بخونم
روانیم کردن دیگه حالم بد شده از کاراشون بابا من کلا ۱۵/۱۶ سالمه نمیتونم همه چیو کنترل کنم باهم
ازشون حالم بهم میخوره
مامانم که فقط بعد دعوا کارش شده قرص خوردن و اسیب رسوندن به خودش
کل امروز رو خاب بود یا تو گوشی
وقتی نیستن پیش هم خیلی راحت تریم بخدا
نمیدونم چرا انقدر مامانم سست و ضعیفه
دلم میسوزه براش بخدا:) هر دو ماه یکبار اینجوری داغونم میکنن دیگه خستم