دیشب که خواستگارم به دلم ننشست،برای اولین بار توی ۲۸ سالگی،ترسیدم که نکنه هیچوقت ازدواج نکنم و همیشه تنها بمونم...خودم رو یه دختر مجرد ۵۰ ساله تصور کردم که توی خونه پدرش زندگی میکنه و دختر پسر های فامیل که الان ۷-۸ سالشونه اون موقع دیگه مامان بابا شدن...واقعا به نظرم غم انگیز بود...
برای منی که از خواب صبحم به سختی میگذرم یه هشدار بود...
تصمیم گرفتم برای هدف هام بیشتر بجگنم و خودم رو به اون جایی که میخوام برسونم اون موقع حتی اگر توی ۵۰ سالگی مجرد هم باشم شک ندارم که یه مجرد خوشحال خواهم بود نه یه مجرد بازنده...
ازدواج دست من نیست و یه امر دو طرفست اما نجات زندگیم و موفق شدنم فقط دست منه و اگر روزی به هدف هام نرسم یعنی خودم کم کاری کردم...
الان مطمئنم که دیگه ازدواج اخرین اولویت زندگیمه و دیگه نگرانش نیستم و کلی هدف دارم که باید به اونا برسم.