بچه ها یه موضوعی هست درباره مادرشوهرم اصلا بحثم درمورد بد بودن یا خوب بودن با من نیست..یه مشکل که مادرشوهرم باید حتما به روانشناس مراجعه کنه..
مشکلم با یکی از ویژگی های مادرهمسرم که مدام باعث خجالت همسرم وبچه های دیگش میشه وسوء تفاهمایی که ایجاد میشه..
مادرشوهرم زن خوب ومحترمی. قبل از عروسی چون زیاد منو نمیشناخت یه کارایی میکرد که خب من ناراحت میشدم ولی بعدش که اخلاق ورفتارمرودید تغییر رویه داد.خیلی باهم خوبیم وخیلی زیاد بهم احترام میزاره..خداروشکر .
امامشکل اصلی من این که متاستفانه مادرشوهرم مثل آب خوردن راحت دروغ میگه..انگار که دست خودش نیست..گاهی دلم برای همسرم خیلی میسوزه..ازخجالت نمیدونه چیکار کنه.منم به روش نمیارم ولی خب میبینه که مامتوجه میشیم..گاهی شده موضوعی رو به شکل دیگه ای برای ما تعریف میکنه منم که یه شهر دیگه پیششون نیستم وفکر میکنم راست میگه..مثلا ما رفته بودیم شهرستان برامون کلی زحمت کشید وشام درست کرد..بعداز شام جاریم که طبقه بالا زندگی میکرد اومد. دیدم مادرشوهرم چون دید نیومد کمکش بهش گفت من اینقدر حالم بدبود که براشون هیچی درست نکردم خودشون رفتن سر یخچال یه چیزی خوردن..من اون لحظه موندم چی بگم؟؟جاریم هم بهش برخورد گفت خب خودشون درست میکردن.. کلی رفتارای این مدلی که باعث کدورت واختلاف بین بقیه میشه..
خانواده من رفته بودن سفر زیارتی بعدازبرگشت مادرهمسرم هدیه خرید باعزت واحترام اومد پیششون بعد که مامانم از خاطره سفر میگفت اونم میگفت آره خودمم رفتم میدونم چطوره چندسال پیش رفتم درحالی که اصلا نرفته بود وهمسرم توجمع داشت آب میشداز خجالت چون ما میدونستیمکه نرفته..
خانواده همسرم چون خواهرا وبرادرا هرکدوم یه شهریم وهرچندماه یکبار همدیگه رومیبینیم وقتی جمع میشیم مدام جلوی من خجالت میکشن..انگار رودربایسی دارن..منم خودم رو به اون راه میزنم که اونا پیش مناینقدر معذب نباشن..ولی گاهی باخودم میگم نکنه از قول منم به کسی چیزی بگه..یا نمیدونم چیکار کنم که همسرماینطور خجالت نکشه؟..اون دفعه خودش مونده بود از تعجب چی بگه.فقط سکوت میکرد..
منم دوست ندارم این رفتار مادرهمسرم رو جار بزنم ولی خب گاهی اطرافیان میان ازم میپرسن راسته فلان موضوع منم میدونم دروغ نمیدونم چی بگم..
امروز با مامانم تلفنی صحبت کرد یه چیزایی گفت من اصلا نمیتونستم تشخیص بدم کدوم حرفش واقعی وکدوم غیرواقعی..