میشه یکی منو راهنمایی کنه من تو تاپیک های قبلم هم گفتم با مادر شوهرم زندگی میکنم و شوهر خیلی خیلی بچه ننه قبلا برام تا این حد سخت نبود اما الان دو سه هفتهاس خیلی خیلی عصبی و پرخاشگر شدم، اصن شوهرم کامل از چشمم افتاده دیگه برام مهم نیست امشب بحث کردیم میگه تو چی فکر کردی زن باز پیدا میشه من میتونم باز مثل تو پیدت کنم ولی مادرم برام با ارزش تر از هر چیزی اون یدونس.
خدایا یادمه وقتی این کاربری رو زدم ۱۶ ساله م بود اونقدری اعتقادم قوی بود که اومدم اینجا درمورد چله یاسین میپرسیدم برای اینکه کار پیدا کنه و بتونیم ازدواج کنیم،خدایا یادته چطوری با معجزه نامزد کردیم..یادته اولش اون اصلا نمیخواست ولی خود به خود همه چی دست به دست هم داد تا ما ازدواج کنیم؟من هنوز همون دختر کوچولوی ۱۶ساله ام که بزاش معجزه کردی،منو میبینی؟میشه زندگی ما دوتا رو ام پر از عشق و آرامش کنی؟خدایا خستم،کی به جز تو میتونه کمکم کنه؟اینجا و همجا منو قضاوت میکنن که توواز بچگی دنبال شوهر بودی،خدا تو که تو دل من بودی،دیدی چی به سرم اومد تا به اینجا رسیدم،خدایا من چندساله منتظرم تو معجزه کنی برای رابطه م لطفا نور رو بهم نشون بده🪐🙂💙شما نی نی سایتی ها جای خواهر های نداشته ی منید❤همیشه و تو هر شرایطی. کنارم بودید و با وجود شما احساس تنهایی نکردم،ندیده دوستتون دارم دوستای خوش قلبم💛
گفتم این حرفات یعنی چی مادر جای خودش زن وشوهر جای خودش مگه باید مقیسه شن میگه بله که مقایسه میشه تو چی فک کردی ما خیلی وقته زن و شوهر نیستیم. حرفاش خیلی برام سنگین بودن بخ حدی که هر چقدر گریه و کردم و ت خفا و پنهونی زار زدم از دردام کم نشد فقط اگه بچه ها نبودن من میتونستم خودم و ا این فلاکت نجات بدم ولی الان فقط باید اینحا ذره ذره عذاب بکشم
بخدا اگه مادرش اخلاق داشت چشمم کور بازم تحمل میکردم ولی اونروز گوشیم رو برداشتم دارم عکس میبینم میگه یعنی جی زن جماعت گوشی برداره دستش گوشی فقط الو خداحافظ حتی شوهرم منو از همه فضایهای مجازی هم محروم کرده و حتی روبیکا هم ندارم هیچی به هیچی
بگو وقتی مادرت سرشو گذاشت زمین مرد سگم تف تو روت نمیندازه که بخاد از تو مراقبت کنه و هواتو داشته باش ...
من چند روز پیش رفته بودم خونه مادرم بعد اومدم خونه شوهرم به پیرمگفت گوشی مامان و بیار اونم اورد داد دستش گوشیم برداشته همه جاشو چک میکنه بعد خاموش کرد گذاشت ت جیبش من هنگ هنگ شده بودم بعد ازش میپرسم خب چی شده میگه دیگه دلم نمیخاد زنم گوشی داشته باشه مادرش آنقدر پرش ورده بود بر علیه من که مث سگ پرید بهم دوروز کامل گوشیم و ندادن تا یواشکی با گوشی مادرش به مامانم زنگ زدم و جریان و گفتم بابام هم زنگ زده بود به شوهرم هر چی از دهنش در اومده بود بارش کرده بود بعد مثل خر اومد گوشیم و داد بهم
مادر بزرگم میگفت ایشالا یه مریضی بگیره فقط زبونش از کار بیوفته و نتونه یه کلمه بگه🤣🤣
خخخخخ ی کلیپ بود مادر شوهر کل روزو ورزش میکرد همین که پسرش میومد خودشو ولو زمین میکرد که اخ کمرم اخ پام اکثر مادرا پیر میشن انتظار دارن پسرشون صبح تا شب نازشونو بکشن
دیگ تقدیر توم همینه سعی کن با زبون اعتماد و توجه شوهرتو جلب کنی.اکثر مردا همینن بخدا فقط چون دور از ...
سعی میکنم خوب شم باهاش مهربون شم ولی وقتی حرفاش یادم میاد خود ب خود ازش دوری میکنم میخاما فراموش کنم میخام دوباره شروع کنم بخاطر بچه ها ولی نمیشه نمیتونم حرفایی که بهم زده و دل شکستن هاش تو سرم اکو میشه و منو فقط ازش متنفر میکنه