ببینید بچه ها من مخنصر میگم.
من نزدیک پنج ساله ازدواج کردم.
خانواده شوهرم و شوهرم تو دو سال اول همه ی بلا ها رو سرم اوردن.
تقریبا دو ساله شوهرم ادم شده بود و ب حرف خانوادش گوش نمیکرد.
اخلاق شوهرم خیلیییی گنده تلخ زبون و بی سیاست هست چهار تا داداش داره با همشون قهره هر سال با یکی دعوا راه میندازه دعوا در حد سر شکستن و دست شکستن.
ده بار تو ماشین وسط شهر دست روم بلند کرده.
خانوادش هم انگار من پدر همشون رو کشتم و جلو چشمشونم.
مادر عفریته ش به هر کی میرسه میگ ما چهار تا عروس دیگه هم داشیتم. هیچکدومشون ب اندازه این عروسمون منظورش منم. فتنه نبودن این عروسمون پسرمو شیر میکنه ک با داداشاش درمیفتن. بخدا اگ روحمم خبردار میشه ک اینا قراره دعوا کنه بقران اگ من میگم برو با داداشات دعوا کن..
اینا هم ب کنار. شوهرم هر کاری برای خانوادم بکنه تو دعوا منت میکنه و میگ.
اگ در جریان تاپیک هام باشید
دو سه روز پیش شوهرم چند بار زنگ زده بوذه ک من خاب بودم ندیده بودم زنگ زده بود ب همسایه مون ک بیاد در بزنه زنگ زده بود ب عموم بیاد زده بود ب بابا ک اره دخترت تا سه نصف شب تو اینترنته و ساعت دوازده هم بیدار میشه و......
بابام هم خیلی عصبی شده بابا و مامانم بخاطرش دعوا کردن. بابام بهش گفته مگ تو مرد نیستی ک میبینی زنت تا سه نصف شب تو گوشیه ولی تو بازم سکوت میکنی چرا پرینتشو در نمیاری؟ و کلی حرف از رو عصبانیت گفتن.... همه الان با هم قهرن..
اینجا شوهر عوضیم ب خانوادم بی احترامی میکنه ـحتی یکم پیشم هم.
زنگ هم بزنم ب مامانم اینا از اون طرفم اونا فحش و توهین...
چون ما خیلی از خانواده هامون دوریم تقریبا سه چهار ماه یا بار میریم سر بزنیم. دیگ میمونه عید میریم خونه هاشون
مامانم میگ ایندفه اومدی نمیزارم بری منو بابات بچه هاشو بنداز رو سرش بیا اگرم هم خاستی بری بخدا پاهاتو میبندم نمیزارم بری میگ نه خانوادش تو رو میخوان نه این خانوادش هر کجا میشن اگ ما رو ببینن پشتشون رو میکنن بهمون ب چه روی میخایی تو خونشون بمونی طلاق بگیر
مامانم ک از روزی ک ازدواج کردم ارزوش طلاقمه تا امروز چون از شوهرم و خانوادش خوشش نمیاد
یه خاله هم دارم با یه عمه اونا هم ارزو دارن طلاق بگیرم ک خوشحال شن خدا ازشون نگذره
دو تا بچه دارم 4/2 یه دختر و یه پسر.
اگ طلاق بگیرم ک نه شوهر عوضیم بچه ها رو بهم میده و نه هم من شرایط بردن رو دارم هیچجوره..
سرکار هم نمیتونم برم چه الان چ بعد طلاق.
من حتی ساعتم نمیتونم دوری شون رو تحمل کنم.
چیکار کنم بچه ها نه راه پس دارم و نه هم راه پیش.
بخدا دلم میخاد خودکشی کنم، و راحت شم خدایا دیگ پنچ ساله فدات شم من دیگ خسته شدم هاااا
من حتی اگ هم بمونم تو این زندگی بچه هام همش شاهد دعوا و کتک کاری منو بابای عوضی شون میشه
اگه هم برم طلاق بگیرم نمیتونم دوریشون رو تحمل کنم
هیچ جوره هم شرایط بردن بچه هام کنارم روندارم
نه از خانواده شانس آوردم نه هم از شوعر