بچها قضیه از این قراره که این خانم 6ساله عروس خانواده ماست بعد تو این 6سال یبار دست پختش نخوردیم حتی دعوتم که کرده برا عصرانه فقط بعد دعوتشم که میکنیم یکبار نشده بیاد کمک یا حتی ظرفا خودشو جمع کنه مادر من مریضه میگرن داره مجبور شدن ببرنش ی شهر دبگه دکتر بابامم نبود منم همین ی برادرو دارم که قرار شد مامانم ببره من نمیتونستم برم بعد تو راه آبمیوه ای چیزی هم که باز کرده فقط برا خودشو شوهرش به مامان من ی تعارف نزده این تازه ی قسمت از کاراشه فقط با خانواده ما مشکل داره از همون اولم مامانم حتی اونو از دخترا خودش بیشتر میخاست همه جا هواشو داشت ولی عروسمون خیلی گارد داشت مامان خودش حالش خوب نبود برادر منو مجبور کرد بیارتش با اینکه پسر داره داداش من 10میلیون هزینه درمانش داده خب خیلی زور داره وقتی بابا مامان خودش رو اینقد قبول داره ولی مامان بابا من نه بعد داییم که فوت کرد خانم مراسم نیومدن تشیع جنازه بوده تا کسی هم گف چرا نیومدی گف من نمیتونم پاشم بیام مراسم برا روحیم خوب نیس
ادمیم هس که داداشم گف مراسم نگیریم یا فامیل درجه یک دو فقط گف نه من ارزو دارم فلان داداشمم کارمنده گف اگه بخام اینجور عروسی بگیرم نمیتونم خونه بگیرم گف مشکل خودته تو باید پولش بدی منکه نباید بدم اینا رو گفتم که ی راهکاری بدین چجوری باهاش برخوزد کنیم الانم جوری داره رفتار میکنه کم کم داداشم پیش ما نیاد تا قبلا خودش بود الان داره داداشمم دور میکنه