شوهرم تنها جایی که مارومیبره خونه پدرشه یا خونه اقام
واکثرا خونه پدرش یعنی تا بگم بیرون بریم مارو میبره اونجا یااینکه ماهی یکی دوبار یه دور الکی توشهرمیزنه ومارومیبره خونه اقاش ازاین وضع خسته شدم
و خیلی اهل رفت وآمدن همش درحال مهمونی رفتنن خونوادش و خودش باهمدیگه میرن خونه داییهاش یا عمه من ازبس رفتم زده شدم دیگه نمیرم
حالا بهش گفتم چرا تایکی بهت زنگ میزنه بیا بریم فلان جا میدووووئی ولی تامن بگم بریم بیرون میگی خستم
شروع کرد چرت وپرت گفتن گفت من کارپیش میاد میرم مثلا دیروز داییش دستش شکسته رفتن دیدنش بهش گفتم من اینارو نمیگم من کلی میگم که درک کن ماهم نیاز داریم نمیشه که هر روز فقط بریم خونه اقات گفت پس تومیخوای منو منع کنی از خونه پدرم و از خواهرام گفتم برو کی جلوتو گرفته ولی من نمیام باهات هر روز
گفت باشه اگ سراغتو گرفتن منم میگم نمیخواد بیاد سراغشو نگیرید گفتم چرااینقد خاله زنکی؟
من میگم اول الویت زندگیت خدا وبعد همسرو بچت باشه چون این زن وبچه توخونه نگاهشون به خودته توکه اینقدرچسبیدی به خونه اقات خب زن نمیگرفتی الانم هروقت میخوای برو همونجا بمون تاسیر شی اونم گفت من مرد هستم هر روزم برم بیرون مشکلی نداره ولی برا زن زشته که بره بیرون هر روز( منظورش این بود که هروقت من رفتم بیرون نباید انتظار داشته باشی بعدش هم شمارو ببرم)
بهش گفتم مگه کی رفتیم بیرون؟گفت من کارم سنگینه وخستم عشق میکنم میبرمتون نخواستم هم نمیبرم حتی اگه ۵ سال هم بکشه
واخر گفت باشه دیگه خب این جمعه میبرمتون بیرون گفت بعداین همه حرف (کلی حرفای دیگه زد که حرصمو دراره)مثلا میگفت الان بلندمیشم میزنم همه چیو میشکونم تاراحت شی وساکت شی گفتم اینکارو میکنی به ضرر خودته چون بچتو دیونه میکنی نه منو