تو اطراف خونمون فقط یه لوازم تحریر هست منم کار داشتم و رفتم یه چیزی بگیرم بعد تو مغازه یکم پول کم آوردم زنگ زدم به خالم برام ریخت همون مقدار که کم داشتم
بعد حساب کردم اومدم خونه دیدم یه چیزی یادم رفت دوباره رفتم آماده شدم بگیرم تو این گرما کلی هم کار خونه داشتم رفتم مغازه و چند بار با صدای بلند چیزی که میخواستم رو گفتم اتفاقا بغل دستش بود ولی نمیداد فروشنده ، همینطور تو چشمام زل زد و هیچی نگفت گفتم شاید سرش شلوغه اینطوری میکنه، بعد از من ده نفر شاید بیست نفر اومدن جواب همه رو داد هرچی من میگفتم فقط لعنتی نگاه کرد و هیچی نگفت از قصد نیاورد و جوابمو نداد خیلی بی شخصیت بود اومدم بیرون و خیلی بغضم گرفت چند ساعت اومدم خونه گریه کردم اونقدر که چشمام خشک شده هنوز داره میسوزه
نمیبخشمش بخاطر رفتار زشتش حداقل میگفت دلم نمیخواد بدم😭😭😭کلی معطلم کرد آخرم اومدم بیرون رفتم خونه