تیر برقی چوبیم، در انتهای روستا
بی فروغم کرده، سنگِ بچه های روستا
یاد دارم آن زمانی که مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه میزد، کدخدای روستا
حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا
قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم میکند، دیزی سرای روستا
من که خواهم سوخت حرفی نیست؛ اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا....