من عقدم خونه مادرشوهرم البته طبقه بالاشون خابیده بودیم بر ظهر مامانم ناهار مارو دعوت کرده بود
مادرشوهرم اخلاقش اینطوریه که فقط دستپخت خودشو میپسنده و بقیه رو تحقیر میکنه
حالا ما داشتیم میرفتیم خونه مامانم شوهرمو صدا زد که وای پس غذای من از دستت میره که با خنده
انقد بهم برخورد انگار ما میخایم غذای بد جلو شوهرم بذاریم😐😐
بعد شبشم اومده به شوهرم راجب خیانت یه مردی به زنش میگف بعد برگشت وای زن اون انقددددد خوشگله تو خیابون راه میره همه کفشون میبره چجوری به اون خیانت کرده دیدش چقد خوشگلهههههه
دلم میخاس خودمو خفه کنم تا به حال از من تعریف نکردههمیشه ایراد گرفته !!!!!!! بعد از یه زن دیگه تعریف میکنه خب شوهرم کنجکاو نمیشه بر زن فلانی رو بیینه
عصابم خورده اه شبم میخام بینمشون خدایا منو بکش