آقا اذدواج منو همسرم اجباری بود اون دوستم داشت من دوسش نداشتم عاشق یکی دیگ بودم با تهدید و اجبار باهاش اذدواج کردم 6 سال تمام من باهاش موندم ولی خب فقط بهش عادت کردم اونو مثل پدر مادرم مقصر میدونستم کلن وصعیت روحی خوبی نداشتم زندگیم شده بود یک روتین مسخره من ک یک دختر شاد و آزاد بودم الان از شدت افسردگی و شوک تنها کاری که میکردم رفتن به آموزشگاهی که اونجا تدریس میکردم بود اون خوب بودا خیلی خوب شاید اگر تو یک مرحله ای دیگه ای از زندگیم میدیدمش الان عاشقانه دوسش داشتم
پارسال بچه دار شدم ناخواسته و امسال خود همسرم گفت همینک ویزاها بیاد و مهاجرت کنیم طلاق میگیریم و بچه ام پیش من میمونه
حالا امروز ویزاها اومدن بعد از 11 ماه خوشحال بودم ولی یکهو دیدم نشسته تو تراس سیگار میکشه گفتم چی شده یهو گفت کاش اینقدر بی لیاقت نبودی کاش اینقدر سنگدل و بی رحم نبودی و رفت بیرون
دلم شکست بد شکست
الان حالم اونقدر بد شد که با گریه تایپ کردم فقط نیاز داشتم برای کسی بگم