چون خواب بدی نبود میخوام تعریف کنم
خواب دیدم که تو یک مسجد رفتم تنهام
تو کربلا هست
یک خانم روی زمین نشسته بچه کوچیک یک و نیم ساله بغلشه
یک پسر بچه دیگه که پنج ساله میخوره کنارشه
دو تا بچه داشت
خانم چادر سیاه روی سرش کشیده و گریه میکنه و زیر لب به عربی درد و دل میکنه
قبل از اینکه بیام تو مسجد شنیده بودم که هرکسی بره تو مسجد حاجت روا میشه حتی اگر محال باشه
کم کم مسجد شلوغ شد
خانم بلند شد که از مهمان های مسجد پذیرایی کنه
منم روی زمین نشسته بودم
بچه کوچیکشو که خواب بود به پسر پنج سالش میده
که بعد از چند دقیقه بچه گریه میکنه
دیدم که بچه بلند شد از بغل برادرش
بچه معلول بود و شفا پیدا کرده بود.
بعدش مادرم اومد و تو مسجد دور هم قرآن میخوندن
خانم بچه هاشو میگیره و از مسجد بیرون میره که یکی از خانم ها یک پارچ آب که همون خانم ازش آب خوردن بود و بین مردم پخش میکنه و میگه این آب تبرکه چون چند دقیقه پیش یک مادر بچش شفا پیدا کرد
که البته اینم بگم ما سال تحویل امسال کربلا بودیم