نمی دونم من چه گناهی تو زندگیم کردم که خدا باهام لج کرده. از موقعی که ازدواج کردم حسرت یه تفریح ، یه مسافرت کوفتی، یا اصلا ماهی یه بار یه کافی شاپ رو دلم مونده . اینکه شوهرم سورپرایزم کنه و به فکر علاقه خواسته های منم باشه ولی تا موقعی که عقد بودم باید رعایت میکردم هزینه همه چی با خودش بود و الانم که خونه خودمم وقتی چیزی بگم منو به بعدا موکول می کنه
و از اون طرف برادرشوهرم الان تو عقده و با زنش کیف دنیا رو میکنه با اینکه حقوقش از شوهر من کمتره ولی همین پریشب برای خانوماش تو کافی شب تولد گرفت و ۱۲ میلیون خرج کرد اونم دو نفره گرفته بود
خونه اشم که پدرشوهرم داره میسازه. واقعا نمی دونم تو زندگیم چیکار کردم که حق من این بود که همیشه فقط نگاه کنم. همیشه باید بگم پس کی نوبت خوشی های منه