تو تاپیکام گفتم که سرباز کلانتری بودم،بعضی وقتایه کم تلاش ویه کم کوتاهی می تونه خیلی چیزارو عوض کنه...ومن اینو به چشم خودم دیدم که چه جوری یه زن رو نجات داد
ماجرا واسه سال ۱۴۰۰ هستش،یه رئیس کلانتری داشتیم به اسم سرگردهمایی، سربازهایی که راننده بودیم رو جمع می کرد ومی گفت: بچه ها نهایت سرعتی که ماشیناتون می ره چه قدره؟ماهم می گفتیم ۱۸۰تا رئیس،می گفت وقتی بی سیم مورد اعلام کرد میخوام باهمین سرعت خودتون رو برسونید به محل گزارش شده.باتمام وجود وانفجاری خودتون رو برسونید هرکسی هم چیزی گفت به گردن من
اجازه نمیداد ماشین های گشت توکلانتری باشن،می گفت:تاآخر ۱۲ساعت شیفتتون حق ندارید توی کلانتری باشید،همین که بیرون باشید وبی هدف هم بچرخید،حضورتون باعث امنیت میشه،وهرکاری ازقبیل نماز وسرویس بهداشتی داشتید توهمون بیرون انجامش بدید
دیگه به این رویه عادت کرده بودیم تا یه مورد اومدبا این متن(سارق درمنزل،مونثی درخواست کمک دارد)
ازمحله های پایین شهر بود،طبق معمول زمین وآسمون رو بهم دوختیم تارسیدیم
وقتی رفتیم داخل معلوم بود فقط چند دیقه دیگه لازم بود تاطرف درو بازکنه
کل خونه یه اتاق ۲۰ متری بودویه زن جوون که گریه می کرد وبعد معلوم بود قصد طرف سرقت نبوده وقصدش تجاوز به زن تنها بوده
کافی بود چند دیقه دیرتر می رسیدیم.....