سلام من از بچگی دختر شوهرم پیشم زندگی میکرده تا الان که۱۵سالشه باهمم خوبیم اوکی.بعد چند وقته میبینم یجوریه تو خودشه هی بش میگم چته جیزی شده کسیو دوست داری هی میگه نه و.... دیشب دوباره دیدم تو فکره گفتم چیشده بمن بگو زوری ازش حرف کشیدم یهو اشک ریخت بدجور و گف نمیتونم درس بخونم و دلم میخاد خودکشی کنم و... گفتم چرا گف تروخدا به بابام نگی نمیخام زندگیتون بپاشه و بعد گفت اونشب تو نبودی من وبابام تنها بودیم یهو منو صداکرده که بیا روی من دراز بکش تو بغلم باش و باهام حرف زده بابا ببخشید براتون وقت کم میزارم و ازاین حرفا بعد بوسش کرده و یهو دخترم گف حس کردم داره خودشو تکون میده منم گفتم بابا من خابم میاد رفته پایین بعد شوهرم گفته بیا بابا گفته نه دخترم بدجور داغونه درضمن شوهرم اصلا همچین ادمی نبود واقعا توشوکم نمیدونم باید چکار کنم گناه داره دخترم خیلی دیشب تاحالا توفکرم که چکار کنم ولی روح و روان براش نموند بیچاره خیلی اعصابم داغونه
هم وقتشو داری ... هم فرصتش پیش اومده ... هم کسی اصلا نمیفهمه ... ولی چون اشتباهه از انجام دادنش منصرف میشی...! این معنای دقیقه اصالته...راه پنهانی میخانه ندانند همه کس! جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر...!
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
عزیزم چ سخته براش مادری کن.دخترخواهرمنم ی همچین حرفایی درموردباباش گفت باباش هم سرهنگ وازاون ادمای حاجی هست ک همه روش قسم میخورن باورکردم وی رور دلو زدم به دریاوبه مامانش گفتم وچن سال دخترخواهرم ازخونه فراری بودالان خداروشکرمشکلش حل شده وبرگشته ب خونشون