هروقت بخایم بیایم خونه بابام.بابام انگاری غصش میگیره مامیایم. همش میگه مریضم مریضم. هیچیشم نیستا. میگیم پاشو بریم دکتر میگه نه. اینجور میگه که ما بلند شیم بریم خونمون. همون یه چند ساعتی هم که میایم زهرمارمون میشه. نون مون هم خودمون باید ببریم.
بیچاره دایی هام یهویی میان خونه بابام . برمیگرده به مامانم میگه اینا بو کشیدن ما غذا مثلا کباب داریم بلندشدن امدن