یه قضیه ای هست خیلی سخت و بد و دردناک از دیروز هیچ کدوممون نخوابیدیم
بهم نخندین ولی میخواستم برم خونه دارو بخورم قلب و فشار و خواب و ارامبخش شاید بمیرم شاید برم کما
عمم اومد دنبالم از سر کار نمیزاره برم خونه شبم نگهم داشته انقدر گریه کردم
نمیتونم میخوام داد بزنم
چجوری برم خونه
اینجا قزص بخورم میترسم عذاب وجدان بگیره عمم
میگم ببر دکتر واقعا حالم خوب نیست دست چپم کاملا بی حس نمیبره خلاصه بگم من معلمم سال اولمه مدرسه خوبی افتادم نمیدونستم اینجوریه اولیا هزار جا اعتراض کردن ابروم رفت تو شهر بین همکارا همه میدونن
فردا از اداره میان روش کارمو ببینن
میدونم کارم خوبه ولی تو کل اداره مدرسه همه فهمیدن
من قبلش نام و نشان داشتم همه منو میشناسن
نمیدونم چرا اینجوری شد
نمیتونم تحمل کنم حرف نمونده که پشت سرم نزنن
خدایا چرا نمیتونم حالمو خوب کنم