سالها پیش تو محله ی پدری یک پیرزن بودبه اسم مَلک که خواهرم که سوزن زنی بلد بود گاهی میرفت سوزن تقویتی بهش میزدمنم گاهی با خودش میبرد خونشون قدیمی و باصفا بوداما ملک زنی بدقلب و بدجنسی بود یک عروس مظلوم و بینوا هم داشت که اسمش مَهبابودکه ازاون کار میکشید و مدام بهش تیکه مینداخت که اجاقت کوره و پسرم منا بدبخت کردی پیش جاریهاش اونا تحقیرمیکردپسرش بداخلاق بودوخسیس دل به کارم نمیداد وبه قولی بچه ننه اون روز عصر وقتی با خواهرم رفتیم خونشون مهبا صورتش داغون و سیاه شده بود و دستاش پراز زخم برایمون چای آوردواقعا حالمون بد شد
ولی جرات نداشتیم حرفی بزنیم فقط خواهرم گفت باید دستتا پانسمان کنم وگرنه عفونت میکنه که ملک همچنان که ب عصا تکه داده بود
داد زد پاشو برو ی فکری برای شام بکن
ماسکوت کردیم و خواهرم که داشت سوزن ملک را میزد به بهانه اب خوردن رفتم توی آشپزخونه
مهبا با پشت دست اشکهاش را پاک کرد
دخترک زیبا و کم سن و سال رازده بودن داغون کرده بودن بهش گفتم تا کی میخای اینجا بمونی ومورد ظلم قرار بگیری برو شکایت کن آروم گفت چه کنم جایی را ندارم نه خانواده ای نه فامیلی که به من پناه میده بعدم منا میکشن گفتم برای چی تورا زدن گفت میخادبراش زن بگیره و بیاردش تواین خونه من فقط زدم زیر گریه هیچی نگفتم
اینا حتی ی دکترم منا نمیبرن درمانم کنن فقط مدام بهم میگن اجاق کور و کتکم میزنن