#اعتماد ۲۶۴
حمید بعد از گفتن حرفهاش از کنارم بلند شد و رفت و من موندم و ی دنیا افکار مختلف و بدبینی زیادی که نسبت به ثریا پیدا کرده بودم باورم نمیشد تا ایت حد ادم پستی باشه که بخواد خودشو بندازه وسط زندگی ی زن دیگه
به اطرافم نگاهی انداختم از پنجره چشمم به اسمون شب خورد یعنی کی هوا تاریک شد که من نفهمیدم؟
با سر و صدایی که از آشپزخانه اومد تازه به خودم اومدم و به آشپزخونه خیره شدم حمید در حال آماده کردن غذا بود از جام پریدم و به سمتش رفتم
_چیکار داری میکنی؟
لبخند قشنگی زد و گفت
_دیدم توی فکری حوصله نداری گفتم یکم غذا آماده کنم بخوریم
کمکش میز و چیدم و گفتم
_ ببخشید یکم ذهنم زیادی درگیر شد واقعاً از چیزایی که بهم گفتی هنگ کردم و نمیدونم باید چه واکنشی نشون بدم
_ عیب نداره عزیزم حق داری منم خودم وقتی فهمیدم تا چند روز حالم خوب نبود باورم نمیشد که ثریا خانوم همچین آدمی باشه الانم به جای اینکه خودتو ناراحت کنی و ذهنتو درگیر کنی اهمیت نده فقط به خودت فکر کن بزار اون هر کاری که میخواد بکنه تو مراقب سلامت روان خودت باش
ادامه دارد