2777
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 68425 بازدید | 580 پست
درکتون میکنم خدا حفظش کنه برات عزیزم خدابه آدم سلامتی بده خودش یه نعمته همین که میتونید همه کاراهاتو ...

قربونتون برم خدا عزیرانتون نگه داره گلم اره خداروشکر 

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم.....

من ساکن تهرانم کالسکه شیر ساز و کل چیز های کوچولوم رو از اپ بی‌بی لایف سفارش دادم. راستش اولش برای خرید اینترنتی سیسمونی یکم حساس بودم، مخصوصاً از بابت اصل بودن جنس‌ها، ولی وقتی سفارشم رسید واقعاً خیالم راحت شد 😊

همه چیز دقیقاً همون چیزی بود که توی سایت دیده بودم، بسته‌بندی خیلی مرتب بود و ارسال هم سریع انجام شد. از پشتیبانی هم هر سوالی داشتم خیلی خوب راهنماییم کردن.

در کل تجربه خرید خیلی خوبی داشتم و چیزی که بیشتر از همه برام مهم بود این بود که محصولات اصل و اورجینال بودن. حتماً برای خریدهای بعدی هم دوباره از بی‌بی لایف سفارش می‌دم 💜👶🏻

https://babylifeshiraz.com/app/

#اعتماد ۲۶۴


حمید بعد از گفتن حرفهاش از کنارم بلند شد و رفت و من موندم و ی دنیا افکار مختلف و بدبینی زیادی که نسبت به ثریا پیدا کرده بودم باورم نمیشد تا ایت حد ادم پستی باشه که بخواد خودشو بندازه وسط زندگی ی زن دیگه

به اطرافم نگاهی انداختم از پنجره چشمم به اسمون شب خورد یعنی کی هوا تاریک شد که من نفهمیدم؟

با سر و صدایی که از آشپزخانه اومد تازه به خودم اومدم و به آشپزخونه خیره شدم حمید در حال آماده کردن غذا بود از جام پریدم و به سمتش رفتم 

_چیکار داری می‌کنی؟

 لبخند قشنگی زد و گفت 

_دیدم توی فکری حوصله نداری گفتم یکم غذا آماده کنم بخوریم

 کمکش میز و چیدم و گفتم

_ ببخشید یکم ذهنم زیادی درگیر شد واقعاً از چیزایی که بهم گفتی هنگ کردم و نمی‌دونم باید چه واکنشی نشون بدم

_ عیب نداره عزیزم حق داری منم خودم وقتی فهمیدم تا چند روز حالم خوب نبود باورم نمی‌شد که ثریا خانوم همچین آدمی باشه الانم به جای اینکه خودتو ناراحت کنی و ذهنتو درگیر کنی اهمیت نده فقط به خودت فکر کن بزار اون هر کاری که می‌خواد بکنه تو مراقب سلامت روان خودت باش

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۶۵


نفس عمیقی کشید و لب زد

_ به نظرم تا اونجایی که می‌تونی ارتباطتو باهاش کم کن اینجوری حداقل از خودت محافظت می‌کنی و اگرم روزی ثریا لو بره و آبروریزی بشه کسی با تو کاری نداره چون تو هیچ نقشی نداشتی و همه می‌دونن که رهاش کردی

 سرمو تکون دادم و نگاهش کردم چیزی که توی حمید باعث میشد من شک کنم همین رفتار زیادی منطقیشه ی حسی از درون بهم می‌گفت ی چیزی این وسط درست نیست.

 حتی برای شام هم میلی نداشتم به زور چند تا قاشق خوردم و بعد از شامم همچنان توی فکر بودم حمید و ستاره خیلی تلاش کردن منو از فکر در بیارن اما موفق نشدن اصلاً نمی‌تونستم به موضوعی جز ثریا فکر کنم یعنی اون چه مردیه که حمید هم می‌شناسش تا جایی که خبر دارم حمید و ثریا دوست مشترکی ندارند که حالا حمید بخواد خبر داشته باشه که ثریا عاشق کیه.

 صدایی توی سرم زنگ می‌زد و چیزهایی رو می‌گفت اما دلم نمی‌خواست باور کنم 

هر کاری می‌کردم که ذهنمو کنترل کنم تا به سمت ثریا و افکاری که داشتم نره نمی‌تونستم هر چقدر بیشتر تلاش می‌کردم نتیجه بدتری می‌گرفتم فقط شروع کردم به نشون دادن رفتارهای مصنوعی تا حداقل حمید ستاره بهم شک نکنن و حساس نشن یکم بعد از شام نشستیم و بعدم با بهونه خستگی هر کسی به اتاق خودش رفت

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
اسی عزیز خسته نباشید  خواهرتون برنگشتن سایت ادامه دوستانشون بگن

عزیزم اون اکانتش حذف شده و با یک اسمه دیگس

و اون داستانم یکی دیگه میذاشت

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز