#اعتماد ۲۰۰
سرمو چرخوندم سمت ستاره
_این حرفا رو ول کن بابات داره از آرزوهاش میگه، چند تا چند تا انگار چه خبره
_ میشه مامان ضد حال نزنی اتفاقاً خیلی هم خوبه چندتا بچه کوچیک داشته باشیم
_ببین خانم ستاره هم راضیه و خوشحال فقط تویی که داری اذیت میکنی
_چه اذیتی میکنم؟ دارم میگم بچهدار شدن به این راحتیا نیست سختیهای دوران بارداری رو یادت رفته
_خدا میگه بعد از هر سختی آسانیه ی مدت سختی تحمل میکنی بعدم بچه بغل میکنیم مگه بده؟
هیچ حرفی برای گفتن نداشتم بحث با حمید بیفایده بود و نمیخواست قبول کنه
ستارهام با حمید همسو شده بود و مدام میگفت
_ بچه خیلی خوبه و بچهدار بشید
حمید مقابل بستنی فروشی توقف کرد
_ اینجا بستنیهای خیلی خوبی داره بیاید بریم بخوریم تا بعداً با همدیگه حرف بزنیم و به ی نتیجه کلی برسیم
وارد بستنی فروشی شدیم هر کدوممون ی بستنی سفارش دادیم و منتظر موندیم تا برامون بیارن حمید رو به من و ستاره گفت
_ خونمون اندازش خیلی خوبه ولی باید قید اتاقای مهمونا رو بزنیم و بذاریم برای دو تا بچهها
_حالا از کجا معلوم دو تا باشه شاید من بتونم ی دونه به دنیا بیارم
_ نه عزیزم من صحبت کردم پرسیدم ی سری دکترا هستن کارایی میکنن بچه ها دوقلو میشه ما هم میریم پیش همونا هم سختی بارداریو ی بار میکشی زایمانشم ی باره هم برای بزرگ شدنشون سختیش ی دفعه است بعد دیگه بزرگ میشن راحت میشی
ادامه دارد