2821
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67078 بازدید | 580 پست

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

#اعتماد ۱۸۲


_فعلاً تنها کاری که از دستمون برمیاد اینه که در کنارش باشیم و شرایط خونه رو براش خیلی آروم و مساعد نگه داریم تا بعد بتونیم ببریمش پیش ی مشاوره ولی به نظر خودم ستاره مشکل خاصی نداره فقط انگار هنوز توی شوکه یکم صبر کنیم همه چیز درست میشه

_ نمی‌تونم صبر کنم 

بین موهاش دست کشید و گفت

_ می‌تونی یادته که این مدت فکر می‌کردی مرده با بدترین حالتشم روبرو شدیم و تقریباً اتفاق بدی نبود که این روزا برامون نیفتاده باشه اما همه رو پشت سر گذاشتیم بی‌خودی به خودت سخت نگیر یکمصبر کنی اینم پشت سر می‌ذاریم و دوباره می‌شیم همون خانواده‌ای که بودیم ما هیچ مشکلی نداریم فقط زمان لازم داریم زمان حلاله همه مشکلاته

 سرمو پایین انداختم و به حرفای حمید گوش دادم حرفهاش درست و منطقی بودن

_ ولی من به عنوان ی مادر الان تنها چیزی که می‌خواستم خوب شدن حال بچه بود الان که فکر می‌کنم واقعاً تعجب می‌کنم که چه جوری اون روزا تونستم زنده بمونم و نفس بکشم

 حمید پا روی پا انداخت و لب زد 

_منم روزای سختی رو پشت سر گذاشتم فکر نکن که من راحت زندگی کردم بدتر از همه این بود که خودمو مقصر می‌دونستم ستاره وقتی در کنار من بود غیبش زد بعدم روبرو شدن با تو خیلی بد بود ولی بهت حق می‌دادم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۸۳


با ناراحتی از جام بلند شدم به اتاق ستاره رفتم می‌خواستم ببینم حالش خوبه یا نه می‌ترسیدم از اینکه بلایی سر خودش بیاره و روزگارمون از چیزی که الان هست و قبلاً بود سیاه‌تر و بدتر بشه ستاره آروم توی تختش دراز کشیده بود و به سقف نگاه می‌کرد وارد اتاقش شدم و کنارش نشستم 

_حالت خوبه مامان؟

 سرشو بالا و پایین کرد و هیچی نگفت دستشو توی دستم گرفتم و لب زدم

_ دخترم تو رو خدا ی چیزی بگو من محتاج شنیدن صداتم حالم خیلی بده دلم می‌خواد فقط ی کلمه حرف بزنی و من بشنوم که می‌تونی حرف بزنی چیکار کنم حرف بزنی تو بگو؟ اگر بدونی چه روزگار سیاهی داشتم الان فقط می‌خوام ی لحظه صداتو بشنوم و بهم بگی که حالت خوبه

 نفس عمیقی کشید آروم گفت 

_مامان من حالم خوبه نگران من نباش اگر حرف نمی‌زنم ازت خجالت می‌کشم نمی‌دونم باید چی بگم می‌دونم که خیلی بهتون سخت گذشته ولی فکر نمی‌کنم به اندازه من سختی کشیده باشید لحظه‌ای نبود که آرزوی مرگ نکنم دقیقاً از همون روزی که رفتم تا وقتی که پلیسا پیدا می‌کنن هر لحظه پشیمون‌تر از قبل بودم

دلم براش سوخت قطره اشکی از گوشه چشمم سر خورد 

_چرا حرف نمیزنی؟ بخدا ازت نمیپرسم که چه بلایی سرت اوردن فقط میخوام حرف بزنی 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۸۴


بغضش ترکید بغلم کرد و از ته دل زار میزد منم گریه کردم زار زدم برای دخترم و بلاهایی که میدونستم سرش اومده اما حرفی نمیزنه نمیدونم چقدر بغلم بود اما با دستم موهاش رو نوازش کردم تازه متوجه حمید شدم که اونم با چشم هایی که اشک توش حلقه زده نگاهمون میکنه 

لبخند ریزی میون گریه هام بهش زدم اومد کنارمون و هر دومون رو بغل کرد ستاره با اومدن حمید گریه هاش شدت بیشتری گرفتن

_بسه ستاره جان گریه نکن مامان همه چیز حل میشه 

میون گریه هاش گفت 

_نمیشه مامان نمیشه قابل جبران نیستن 

حمید دست به صورتش کشید و لب زد 

_همه کار میکنم که اوضاع مثل سابق بشا یا حتی بهتر از سابق تو جون منی ستاره همین که میدونم‌ الان کنارمی برام‌ کافیه

ستاره دیگه حرفی نزد و اشک هاش رو پاک کرد  

_مامان جان سعی کن به زندگی عادیت برگردی ی چند وقت دیگه مثل سابق برو کلاس بچرخ بگرد باید خودتو زود جمع و جور کنی

حمید بوسه پدرانه ای روی سرش نشوند 

_هر کاری بگی میکنم فقط میخوام حالت بهتر بشه و از این وضع در بیای دوس ندارم اینجوری ناراحت و گوشه گیر باشی دختر بابا

لبخند محو ستاره از نگاهم دور نموند و تازه فهمیکم که با وجود تمام مشکلات و نقص ها ما خیلی خوشبختیم 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۸۵


اون شب سه تایی وسط پذیزایی خوابیدیم حضور ما به ستاره امنیت میداد و بودن ستاره در کنارمون به ما ارامش میداد دلم میخواست چند روز ول کنیم و ی سفر بریم شمالدبرای بهتر شدت روحیه همه مون لازم بود اما پلیس گفته بود فعلا صبرکنید 


صبح با صدای در خونه بیدار شدیم در و که باز کردم با ثریا روبرو شدم متعجب نگاهم کردم

_ساعت ۱۱ صبحه هنوز خوابید؟ 

بغلش کردم 

_دیشب تا دیر وقت ستاره رو تماشا میکردیم 

دست هاش رو پیچید دور بدنم و در گوشم گفت 

_خیلی برات خوشحالم واقعا نمیدونم چطور بگم 

از هم جدا شدیم به سمت ستاره رفت و خیلی محکم و مادرانه در آغوشش گرفت شونه های ثریا رو می‌دیدم که می‌لرزید و مشخص بود گریه میکنه از ستاره جدا شد دستی به صورتش کشید و اشک هاش رو پاک کرد 

_ دختر گلم حالت خوبه؟ 

 ستاره آروم گفت

_ ممنون خوبم 

ثریا روی زمین کنارش نشست هرچی بهش گفتم بیا روی مبل بشین قبول نکرد 

_ می‌خوام کنار ستاره باشم

 دستش رو پشت ستاره گذاشت 

_ اگه خواستی هر موقع حوصله داشتی بیا آرایشگاه ی دستی به سر و روت بکشم خیلی شلخته شدی تو همیشه مرتب‌تر از همه بودی

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۸۶


ستاره لبخندی زد و به زمین خیره شد من عمیقاً متوجه بودم که ثریا اینجوری میگه تا ستاره راحت باشه و معذب نشه.



 حمید رو کرد سمت ثریا 


_پس چرا دیگه نیومدید؟ کارتون رو انجام دادین؟ یادمه همش می‌گفتین کار دارم


_ خدا را شکر همه رو ردیف کردم دیگه سرم داره خلوت میشه، میگم مگه قرار نبود ستاره رو پیدا کردید با هم برید مسافرت؟


 تک خندی زدم و گفتم


_ ثریا جان ما تازه دیروز ستاره رو تحویل گرفتیم از آگاهی بهمون گفتن فعلاً نمی‌تونیم جایی بریم و باید در دسترس باشیم تا تکلیف پرونده شون مشخص بشه ممکنه که به ستاره یا مانیاز بشه 



 ابرو بالا زد و آهانی زمزمه کرد به آشپزخانه رفتم که چایی بیارم ستاره هم کنار حمید نشست و به گوشه‌ای خیره شد ثریا دنبالم اومد 


_بگو ببینم حرف زده که چی شده بلا سرش نیاوردن؟ 


پوزخندی زدم و گفتم 


_تو ی درصد فکر کن بلا سر دختر نیارن پس اینا رو می‌دزدن برای چی؟



 لب‌هاش رو جمع کرد و منزجر گفت


_ الهی خدا لعنتشون کنه خانواده‌ها رو بدبخت می‌کنن دخترا رو عذاب میدن سر چی؟ ی ذره پول اصلاً ارزششو داره ؟ 


شونه بالا دادم و آروم گفتم 


_آروم‌تر بگو ستاره می‌شنوه، ولی تو فکر می‌کنی اونی که شغلش اغفال کردن دختراست به این چیزا فکرم می‌کنه؟


ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۸۷


ابروهاش درهم نشست و آروم گفت


_ اگر رضایت بدید یا گذشت کنید خیلی آدمای احمقی هستین یکی از فامیلای ما پلیسه قبلاًم برات تعریف کردم می‌گفت وقتی ی دختریو می‌دزدن بدترین بلاهایی که میشه سر آدم آورد و سرش میارن حالا ستاره هنوز حرف نمی‌زنه ولی شک نکن اگه دهنشو باز کنه تو از ناراحتی اینجا می‌میری



_ می‌دونم چی میگی ثریا جان از وقتی که آوردیمش فقط دارم به خدا التماس می‌کنم که ستاره بلایی سرش نیومده باشه و چیزی برای من تعریف نکنه تحمل شنیدن عذاب هایی که بچه‌ام کشیده رو ندارم اونم ستاره دختری که لای پر و پنبه بزرگش کردم خودت شاهدی وسط این همه کشمکشم با حمید سر اینکه ی ذره بیشتر به ما اهمیت بده برای ستاره چیزی کم نذاشتم


 دستمو توی دستش گرفت 


_ می‌دونم عزیزم تمام این سال‌ها با هم بودیم لحظه به لحظه زندگیتو خبر دارم امیدوارم اتفاقی براش نیفتاده باشه و چیزی هم برای تعریف کردن نداشته باشه ولی اگر روزی برای تو چیزی گفت سعی کن محکم باشی و نقش ی مادر حمایتگرو بازی کنی به جای آدمی که مدام دنبال ی نکته برای سرزنش بچه اش هست اولین اشتباه رو شما کردید که معلم مرد برای دختر نوجوونتون آوردید و دومین اشتباه ستاره بود که بهش اعتماد کرد


ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
سلام عزیزم خوبی اون خواهرتون یه رمان داشت صاحب کارم بهم نظر داره.. لینکش رو داری بدی بهم

سلام گلم خب بلد نیستم فقط میدونم تو همون اکانت قبلیش صداش کردن دوباره همونجا میذاره

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

ممنون گلم، گذاشتی لایک یادت نره

بچه ای به مادرش گفت اگر بهشت حق توست، چرا در دستانت نیست؟ چرا زیر پایت قرار دارد؟ مادرش پاسخ داد دلبندم من بهشت را بر زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم. الهی چشم همه منتظرا رو به دیدن فرزند روشن کن.

#اعتماد ۱۸۸


یک هفته گذشت حال روحی ستاره خیلی بهتر شده بود امروز بردیمش دکتر بهمون گفت 

_متاسفانه زمانی که ستاره پیش اونا بوده اتفاقی براش افتاده که جبران نمی‌شه


 این خبر برای من و حمید بدترین خبری بود که می‌تونستیم بشنویم اما تمام تلاشم رو کردم که عادی برخورد کنم و دخترم به خاطر این موضوع غصه نخوره به اندازه کافی سختی کشیده بود حالا نمی‌خواستم ذهنش درگیر همچین موضوعی بشه.

 حمید از شدت ناراحتی به ی گوشه خیره شده بود و حرفی نمی‌زد منم حال و روزم دست کمی از اون نداشت مقابل خونه پیاده مون کرد و رو به من گفت 

_من میرم سر کار شاید یکم دیر بیام مراقب خودتون باش و حسابی حواست به ستاره باشه نمی‌خوام بشینه فکرو خیال بکنه

 باشه ای گفتم و بعد از خداحافظی حمید رفت، همراه ستاره وارد خونه شدیم خودشو با تلویزیون سرگرم کرد و منم مشغول کارهای خونه شدم 


_مامان چی شد که با بابا آشتی کردید تو که می‌خواستی ازش طلاق بگیری و می‌گفتی تحت هیچ شرایطی کوتاه نمیام الان چی شده؟ 


_ چیز خاصی نشده عزیزم ولی اون موقعی که تو نبودی واقعاً در کنارم بود و نذاشت اذیت بشم به خاطر همین منم بهش فرصت دوباره دادم

 با لبخند بهم گفت

 خوشحالم که آشتی کردید هیچی بهتر از این نیست

ادامه دارد 

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز