#اعتماد ۱۸۴
بغضش ترکید بغلم کرد و از ته دل زار میزد منم گریه کردم زار زدم برای دخترم و بلاهایی که میدونستم سرش اومده اما حرفی نمیزنه نمیدونم چقدر بغلم بود اما با دستم موهاش رو نوازش کردم تازه متوجه حمید شدم که اونم با چشم هایی که اشک توش حلقه زده نگاهمون میکنه
لبخند ریزی میون گریه هام بهش زدم اومد کنارمون و هر دومون رو بغل کرد ستاره با اومدن حمید گریه هاش شدت بیشتری گرفتن
_بسه ستاره جان گریه نکن مامان همه چیز حل میشه
میون گریه هاش گفت
_نمیشه مامان نمیشه قابل جبران نیستن
حمید دست به صورتش کشید و لب زد
_همه کار میکنم که اوضاع مثل سابق بشا یا حتی بهتر از سابق تو جون منی ستاره همین که میدونم الان کنارمی برام کافیه
ستاره دیگه حرفی نزد و اشک هاش رو پاک کرد
_مامان جان سعی کن به زندگی عادیت برگردی ی چند وقت دیگه مثل سابق برو کلاس بچرخ بگرد باید خودتو زود جمع و جور کنی
حمید بوسه پدرانه ای روی سرش نشوند
_هر کاری بگی میکنم فقط میخوام حالت بهتر بشه و از این وضع در بیای دوس ندارم اینجوری ناراحت و گوشه گیر باشی دختر بابا
لبخند محو ستاره از نگاهم دور نموند و تازه فهمیکم که با وجود تمام مشکلات و نقص ها ما خیلی خوشبختیم
ادامه دارد