2821
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67078 بازدید | 580 پست

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

#اعتماد ۱۷۶


قبول کردیم، بعد از ی سری کاغذ بازی همراه ستاره به خونه برگشتیم دلم نمیخواست حتی به اندازه چند ثانیه ازم دور بشه به محض ورود ستاره به خونه حالش ی جوری بود پرسیدم

_ ستاره جان خوبی؟ حالت چرا عوض شد؟ 

هیچی‌ نمیگفت دوباره پرسیدم 

_چیزی لازم نداری مامان؟ 

سرشو به معنی نه بالا داد اخم ریزی کردم و به طرف حمید رفتم

_بیا ببین تینو لالش کردن؟

متعجب نگاهم کرد 

_چی؟ 

_نمیدونم چشه ی کلمه حرف نمیزنه

چشمهاشو کمی ریز کرد 

_ولش کن اون تازه برگشته الان حالش خوب نیست بهش گیر نده هر موقع بخواد حرف میزنه نفس عمیقی کشیدم و از همین فاصله خیره شدم به ستاره حسابی لاغر شده بود حمید اروم گفت

_چقدر لاغر و ضعیف شده اصلا باورم نمیشه این ستاره همون ستاره ماست

چونه م لرزید و اروم جوری که ستاره نشنوه گفتم 

_الهی بمیرم براش بچه م رو ببین توی خونه یوجوری رفتار میکنه انگار غریبه هست 

به سمت ستاره رفتم و دستشو گرفتم 

_بیا بریم‌حمام مامان

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۷۷


دنبالم راه افتاد انگار نه انگار که ادمه و از خودش اختیار داره به حمام بردمش لباسهاش رو برداشتم و همه رو با هم بیرون انداختم گوشه گوشه بدن دخترم کبود بود ترسیدم بپرسم این کبودی ها برای چیه و اونوقت خاطرات بدی رو یاداوری کنم، توی حمام تنهاش گذاشتم و خارج شدم رو به حمید گفتم

_این لباسها رو ببر بنداز بیرون حالم ازشون بهم میخوره

حمید برای اولین بار با حرفم گوش داد و لباسها رو برد بیرون وارد اتاق ستاره شدم و ی دست لباس تمیز براش برداشتم و به طرف حمام رفتم و پشت در گذاشتم

_مامان لباس برات اوردم گذاشتم پشت در اگر ی وقت چیزی خواستی صدام کن

از اونجا فاصله گرفتم ستاره هیچی نگفت به طرف اشپزخونه رفتم هر کاری کردم نتونستم غذا بپزم ی دفعه حمید وارد خونه شد

_غذا رو ول کن میریم بیرون میخوریم یکمم برای دخترمون خرید میکنیم

از حرفش خوشحال شدم دلم میخواست خیلی به ستاره خوش بگذره و به مرور اون خاطرات بد رو فراموش کنه مشغول حرف زدن با حمید بودم خیلی جدی بهم‌ گفت

_تمام لباسهاش که رنگشون تیره هست رو میندازی بیرون میخوام فقط و فقط رنگ روشن و شاد بپوشه بعدم ی چند روز دیگه باید ببریمش دکتر و مشاوره

_دکتر و مشاوره برای چی؟

دقیق نگاهم کرد تازه فهمیدم که منظور حمید چی بوده

_یعنی فکر میکنی بلا سرش اوردن؟

_نمیدونم باید ببینیم دکتر چی میگه شاید این فکرای ما هم اشتباه باشه

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

مرسی گلم منتظرت هستم

بچه ای به مادرش گفت اگر بهشت حق توست، چرا در دستانت نیست؟ چرا زیر پایت قرار دارد؟ مادرش پاسخ داد دلبندم من بهشت را بر زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم. الهی چشم همه منتظرا رو به دیدن فرزند روشن کن.

#اعتماد ۱۷۸


از شدت ناراحتی نمی‌دونستم باید چی بگم این مدت به همه چیز فکر کرده بودم جز این مسائل و متاسفانه حقیقتی بود که حمید به روم آورد.

ستاره لباس پوشیده از اتاق خارج شد گوشه‌ای نشست حمید بهش گفت

_ بابا چیزی می‌خوای برات بیارم؟

سرشو بالا و پایین کرد به معنی نه، گوشیم زنگ خورد به سمتش رفتم و با دیدن شماره ثریا تازه یادم افتاد که بهش خبر ندادم ستاره رو برگردوندیم پاسخ تماسشو دادم

_ سلام عزیزم

_ سلام خوبی نازی چی شد بالاخره کارتون؟  من انقدر درگیر بودم که فرصت نکردم زنگ بزنم و خبری بگیرم بچه‌ها آرایشگامو به گند کشیدن این چند روز فقط داشتم به کارام سر و سامون می‌دادم

_ از آگاهی زنگ زدن گفتن که باید بریم اونجا بعد از اینکه رفتیم و حرف زدن ستاره رو بهمون تحویل دادن و گفتن که پیدا شده الانم آوردیمش خونه رفته حمام و عین گل اومده بیرون و نشسته روبروم.

ثریا جیغ بلندی کشیده گفت

_ داری راست میگی یا دروغ میگی نکنه توهم زدی واقعاً پیدا شده ؟

با ذوق گفتم

_ آره پیدا شده آوردیمش خونه به خدا اینجاست

خیلی خوشحال شده بود همش خدارو شکر می‌کرد بهم گفت

_ الان که تازه اومده مزاحمت نمی‌شم برو به دخترت برس میام اونجا همه تونو می‌بینم خیلی برات خوشحالم همین که بهم گفتی زنده است و برگردوندیش برام کافیه

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۷۹


تلفنو قطع کردم حمید پرسید 

_کی بود زنگ زد؟

 نفس عمیقی کشیدم و لب زدم

_ ثریا بود وقتی که فهمید ستاره اومده خونه خیلی خوشحال شد بهم گفت الان کار دارم و چند روز دیگه میام همه تونو می‌بینم

 حمید با آرامش نگاهم کرد و گفت

_ دختر خیلی خوبیه این مدت خیلی کمکمون کرده و کنارمون بوده واقعاً کارایی که ثریا برای ما انجام داده خانواده خودمون نکردن بیشتر از ی خانواده برامون دل سوزوند حواسم هست و براش به وقتش براش جبران می‌کنم 

حرف حمیدو با سر تایید کردم و گفتم

_ آره واقعاً خیلی این مدت بهمون کمک کرد

 روبروی ستاره نشستم و سیر نگاهش کردم می‌خواستم این مدتی که نبود رو جبران کنم حمید پاهاش رو روی میز گذاشت و گفت 

_چرا حاضر نمی‌شید بریم بیرون اون کاریم که بهت گفتمو سر فرصت انجام بده الان وقتش نیست 

سریع هر سه آماده شدیم و از خونه بیرون زدیم ستاره هنوز دلش نمی‌خواست حرف بزنه مدام می‌چرخیدم و نگاش می‌کردم می‌خواستم مطمئن بشم که کنارمونه و به قول ثریا توهم نزدم به پیشنهاد حمید به رستوران جدیدی که تازه باز شده بود رفتیم، غذاهاش واقعاً فوق‌العاده بود موقع سفارش غذا انتظار داشتم ستاره اسم غذای که می‌خوادو بگه و من صداشو بشنوم اما نگفت با انگشتش روی منو نشون داد و گارسون بعد از اینکه سفارش هارو یادداشت کرد ازمون فاصله گرفت 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۸۰


ستاره نگاهش رو از من می‌دزدید و هر کاری می‌کرد که با من چشم تو چشم نشه مهربون بهش گفتم

_ مامان تا کی می‌خوای حرف نزنی ی چیزی بگو می‌دونی چند وقت نبودی و ما تشنه شنیدن صدات بودیم؟

 همونجور سربه زیر نشسته بود و هیچ واکنشی نداشت حمید ی دفعه گفت

_ شاید هنوز دوست نداره حرف بزنه اذیتش نکن قرار نیست مطابق میل ما رفتار کنه هر موقع دلش خواست خودش حرف می‌زنه اجبارش نکن شاید بدش بیاد

 هیچی نگفتم به اطرافم نگاه کردم هر کسی ی جوری خوشحال بود انگار تنها آدمایی که قرار بود اونجا ناراحت باشن فقط ما بودیم و فقط تظاهر می‌کردیم خیلی آروم و خوشبخت در کنار همیم.

بعد از اینکه غذا رو خوردیم سوار ماشین شدیم یکم که چرخیدیم حمید مقابل یه پاساژ ایستاد و گفت 

_ بریم برای ستاره خرید کنیم 

تمام این کارها رو می‌کردیم که حال و هواش عوض بشه و به حالت عادی برگرده اما توجه خاصی به لباس‌ها نشون نمی‌داد دستشو توی دستم گرفتم و آروم و شمرده شمرده بهش گفتم

_ انقدر نترس آروم باش اتفاقی قرار نیست برای تو بیفته

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۸۱


انقدر ستاره سرد برخورد کرد و بی‌میل به همه چیز نگاه می‌کرد که من و حمید به این نتیجه رسیدیم بدون خرید برگردیم به خونه.

 حمید به خانواده‌هامون اطلاع داده بود که ستاره برگشته اما جالب اینجا بود که هیچکس حتی نیومد ببینه ما راست گفتیم یا نه

 ستاره به محض اینکه وارد خونه شد به اتاقش پناه برد من و حمیدم روبروی هم نشستیم و به این فکر می‌کردیم که باید چیکار کنیم حمید رو بهم گفت

_ یکی از دوستام مشاوره خوبی رو می‌شناسه می‌تونیم ازش آدرس بگیریم ستاره رو ببریم پیشش 

_اخه چرا حرف نمی‌زنه نمی‌دونم شاید می‌ترسه شایدم خجالت می‌کشه شایدم فکر می‌کنه اگه حرف بزنه ما از بلاهایی که سرش آوردن می‌پرسیم و حالش خراب میشه بغض کردم و چونم لرزید من خیلی نگران حال دخترمونم تو رو خدا یه کاری بکن

_در هر صورت حمید جان ما باید ی کاری بکنیم

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
#اعتماد ۱۸۱ انقدر ستاره سرد برخورد کرد و بی‌میل به همه چیز نگاه می‌کرد که من و حمید به این نتیجه ...

مرسی گلم، منتظرت هستم لایک یادت نره

بچه ای به مادرش گفت اگر بهشت حق توست، چرا در دستانت نیست؟ چرا زیر پایت قرار دارد؟ مادرش پاسخ داد دلبندم من بهشت را بر زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم. الهی چشم همه منتظرا رو به دیدن فرزند روشن کن.

سلام عزیزم خوبی اون خواهرتون یه رمان داشت صاحب کارم بهم نظر داره.. لینکش رو داری بدی بهم

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792