#اعتماد ۱۷۷
دنبالم راه افتاد انگار نه انگار که ادمه و از خودش اختیار داره به حمام بردمش لباسهاش رو برداشتم و همه رو با هم بیرون انداختم گوشه گوشه بدن دخترم کبود بود ترسیدم بپرسم این کبودی ها برای چیه و اونوقت خاطرات بدی رو یاداوری کنم، توی حمام تنهاش گذاشتم و خارج شدم رو به حمید گفتم
_این لباسها رو ببر بنداز بیرون حالم ازشون بهم میخوره
حمید برای اولین بار با حرفم گوش داد و لباسها رو برد بیرون وارد اتاق ستاره شدم و ی دست لباس تمیز براش برداشتم و به طرف حمام رفتم و پشت در گذاشتم
_مامان لباس برات اوردم گذاشتم پشت در اگر ی وقت چیزی خواستی صدام کن
از اونجا فاصله گرفتم ستاره هیچی نگفت به طرف اشپزخونه رفتم هر کاری کردم نتونستم غذا بپزم ی دفعه حمید وارد خونه شد
_غذا رو ول کن میریم بیرون میخوریم یکمم برای دخترمون خرید میکنیم
از حرفش خوشحال شدم دلم میخواست خیلی به ستاره خوش بگذره و به مرور اون خاطرات بد رو فراموش کنه مشغول حرف زدن با حمید بودم خیلی جدی بهم گفت
_تمام لباسهاش که رنگشون تیره هست رو میندازی بیرون میخوام فقط و فقط رنگ روشن و شاد بپوشه بعدم ی چند روز دیگه باید ببریمش دکتر و مشاوره
_دکتر و مشاوره برای چی؟
دقیق نگاهم کرد تازه فهمیدم که منظور حمید چی بوده
_یعنی فکر میکنی بلا سرش اوردن؟
_نمیدونم باید ببینیم دکتر چی میگه شاید این فکرای ما هم اشتباه باشه
ادامه دارد