#اعتماد ۱۷۰
سوار ماشین شدیم حمید وقتی که حالمو دید تصمیم گرفت سرکار نره و امروز و با من بگذرونه مقابل ی کافه سنتی ایستاد
_بیا بریم صبحانه بخوریم
همزمان با پیاده شدنم گفتم
_یعنی تا چند روز اینده دستگیرشون میکنن؟
_اره دیدی که خودش گفت تو سعی کن بهش فکر نکنی هر چی بیشتر ذهنتو درگیرش کنی بیشتر عذاب میکشی
با هم وارد کافه شدیم و بعد از سفارش روی یکی از تخت ها نشستیم و حمید شروع کرد به تعریف کردن از همکارهاش و اینکه هر موقع بیکار میشن میان اینجا ی چیزی میخورن
_پس مجردی هم بیرون میای؟
دستی به پشت سرش کشید
_همیشگی نیست که شاید در حد ماهی یک بار یا دوماه یک بار
سفارش ها رو اوردن و هر دو مشغول شدیم واقعا صبحانه دلچسبی بود
_خیلی عالیه حمید جان ممنونم ازت واقعا داره خوش میگذره
_نوش جانت عزیزم صبحانه ت رو کامل بخور که ضعف نکنی
صبحانه خوردنمون که تموم شد حمید سفارش دوتا چای داد و کنار هم نشستیم خوبی کافه این بود که هیچ مشتری جز ما نداشت اروم در گوشم گفت
_هر روز خوشگل تر از دیروز میشی
از خجالت سرمو پایین انداختم که دوباره گفت
_چرا خجالت میکشی؟
_زشته حمید
_کی زشته؟ سرتو بیار بالا و بهم نگاه کن
_اینکارا زشته حمید ست و سالی از ما گذشته
دستمو گرفت روی پاش گذاشت و نوازشش کرد
_اینکه من تو کافه خلوت به زنم اروم بگم خوشگل شدی زشته ولی ملت تو خیابون به ی نامحرم بگن خوشگل شدی زشت نیست؟ اصلا میدونی چیه خودت مجبورم کردی
ی دفعه دست انداخت دور گردنم و بوسه محکمی روی گونه م گذاشت
ادامه دارد