2821
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67081 بازدید | 580 پست

گذاشتی لایک لطفا

بچه ای به مادرش گفت اگر بهشت حق توست، چرا در دستانت نیست؟ چرا زیر پایت قرار دارد؟ مادرش پاسخ داد دلبندم من بهشت را بر زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم. الهی چشم همه منتظرا رو به دیدن فرزند روشن کن.

#اعتماد ۱۵۸


به زمین نگاه کردم و گفتم

_ من می‌تونم ی چیزی بگم ؟ 

آقای کاظمی منتظر نگاهم کرد و گفت

_ بفرمایید

 با زبونم لبمو تر کردم و گفتم

_ حقیقتش من به امیر خیلی شک داشتم و اصلاً نمی‌تونستم قبول کنم که دخترم فوت کرده همین الانم مطمئنم که دخترم زنده است ولی نمی‌تونم ثابت کنم برای همین دیروز با دوستم یواشکی امیر رو تعقیب کردیم

 کاظمی دقیق نگاهم کرد و گفت 

_کار خیلی بدی کردید ما خودمون ایشون رو زیر نظر داریم این کار شما ممکن بوده که باعث بشه امیر بفهمه یا شک کنه و کار ما رو خراب کنید

 مطمئن گفتم 

_نه متوجه نشد فقط ی جا دوستم تعقیبش کرده بود گفت شنیدم ی نفر ازش پرسید حالا واقعاً کشتینش اونم گفته نه همه ش صحنه سازی بود

 کاظمی دقیق نگاهم کرد و گفت

_ ممکنه دختر شماروگفته باشه یا ی نفر دیگه رو جواب درستو مطمئنی نمیشه بدیم ولی خواهش می‌کنم دیگه این کارو انجام ندین

باشه گفتم که کاظمی ادامه داد

_ ممکنه به هر طریقی امیر متوجه بشه شاید ی دوستی آشنایی شما رو ببینه و بهش بگه یا ی نفر از گروه خودشون مراقبش باشه و بهش خبر بدن اینجور چیزا خیلی مهمه و ممکنه هر حرکت اشتباه و نسنجیده‌ای کل تحقیقات ما را خراب کنه و نتونیم به ی نتیجه مطلوب برسیم خواهش می‌کنم دیگه این کارو انجام ندید

ادامه دارد 

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

#اعتماد ۱۵۹


از آگاهی که خارج شدیم حمید جدی بهم گفت 

_واقعاً این کارو انجام دادید 

سرمو بالا پایین کردم اخم ریزی کرد و گفت

_ می‌دونی این کار چقدر خطرناکه می‌دونی ممکن بوده خودتونم بگیرن اگه ی اتفاقی برای تو بیفته من چیکار کنم بعد از ستاره تنها دلخوشی و انگیزه زندگی من تویی و فعلاً هرجوری که بتونی لج می‌کنی و منو عذابم میدی

 سرمو پایین انداختم شرمنده بودم خودمم تازه متوجه شدم چه اشتباه بزرگی انجام دادم حمید به سمت ماشین رفت و منم عین ی جوجه اردک دنبالش راه افتادم سوار ماشین شدیم تا خونه کلامی حرف نزد به محض رسیدنمون به خونه عصبی گفت

_ الان باید برم سر کار می‌ترسم برم تو تنها بمونی ی کاری دست خودت بدی بمونم کارمو چیکار کنم تو خودت بگو من همون کارو بکنم

 شرمنده سرمو پایین انداختم و گفتم 

_حق با توئه من اشتباه کردم دیگه اون کارو انجام نمیدم الان که بهمون گفتن ستاره ممکنه زنده باشه و اون جنازه رو اشتباهی بهمون داده باشن کلی انگیزه و امید گرفتم خیالت راحت هیچ کار اشتباهی انجام نمیدم دیدی کاظمی خودشم گفت هر اشتباهی می‌تونه نتیجه پرونده رو عوض کنه منم دیگه هیچ کاری نمی‌کنم که بخواد مانعی بین پیدا کردن ستاره بشه برامون

مردد نگاهم کرد

_من میرم سرکار ولی زود میام توروخدا کاری نکن

حرفی زدم خداحافظی کرد و رفت 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۶۰


بعد از رفتن حمید خوشحال و سرخوش از اینکه احتمال زنده بودن ستاره بیشتر شده روی مبل نشستم صدای زنگ گوشیم بلند شد و وقتی نگاهش کردم شماره مامان روش خودنمایی می‌کرد انتظارشو نداشتم بهم زنگ بزنه این مدت که ستاره فوت کرده بود مامانم خیلی سراغم نمی‌اومد و با بهانه‌های مختلف تلاش می‌کرد ی جورایی دهنمو ببنده که گلایه‌ای بهش نکنم بی میل جوابشو دادم و گفتم

_ بله مامان 

اونم مثل دقیقاً مثل خودم گفت

_ سلام دخترم می‌خواستم ببینم حالت چطوره ؟

پوزخند صداداری زدم و گفتم 

_ممنون عزیزم حالم خیلی خوبه لطف کردی بهم زنگ زدی 

شاکی گفت 

_چرا انقدر با من بد رفتاری؟ زنگ زدم حالتو بپرسم داری کنایه می‌زنی 

تک خندی زدم و گفتم

_ ی دونه دخترت بعد فوت بچه‌اش کلی مریضی کشیده بدترین روزگارو داشته حالم انقدر بود بد بود که حتی مردم غریبه م دلشون برام می‌سوخت اونوقت تو چیکار کردی حتی ی سر بهم نزدی مطمئنم الانم اگه زنگ زدی فقط برای اینه که ی وقت بهت گله نکنم بگم حالمو نپرسیدی اما خیالت راحت دیگه برام مهم نیست عزیزترینم رفته زیر خاک اون وقت بخوام از تو گلایه کنم که چرا بهم زنگ نزدی؟

 حق به جانب گفت

_ به خاطر همین رفتارهای بی‌شعوریته که دلم نمی‌خواد بهت زنگ بزنم و اگرم زنگ می‌زنم به خاطر اینه که دهنتو ببندم 

بی خداحافظی قطع کرد

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۶۱


گوشی رو پرت کردم ی طرف دیگه انقدر حالم خوش بود از عمد ی کاری کردم قطع کنه و باهاش حرف نزنم دلم نمی‌خواست حال خوبمو خراب کنم تازه کلی انگیزه و امید پیدا کرده بودم برای زنده بودن بچه‌ام دوباره گوشیم زنگ خورد کلافه و عصبی به سمتش رفتم و با خودم گفتم اگر این بارم مامانم باشه رد تماس می‌زنم اما در نهایت تعجب دیدم که شماره حمید روی گوشیم افتاده گوشیو جواب دادم

_ سلام عزیزم

 با لبخند گفتم 

_سلام خوبی خسته نباشی

تک خندی زد 

_ دلم شور زد شیطونی نکنی جایی نری کجایی؟

 بلند خندیدم 

_ دارم امیر تعقیب می‌کنم می‌خوام ببینم کجا میره شاید رسیدم به جایی که ستاره رو مخفی کرده 

ی دفعه عصبانی گفت 

_مگه بهت نگفتم هیچ جا نرو چرا منو حساب نمی‌کنی حرفمو به هیچ جات نمی‌گیری می‌خوای ی دردسری درست کنی پلیس نتونه پیداش کنه؟ 

 بلند بلند خندیدم و گفتم 

_واقعاً باورت شد که من الان دنبال امیرم؟ من نشستم توی خونه دیگه هم امیرو تعقیب نمی‌کنم و کاری باهاش ندارم اینکه چیکار بکنه و کجا بره برام مهم نیست از وقتی فهمیدم پلیسم دنبالشه آرامش خیلی زیادی دارم و خیالم راحته که اگر ستاره زنده باشه بهش می‌رسیم

نفس راحتی کشید 

_شوخی خیلی بدی کردی الان واقعا وقتش نبود 

بلند بلند خندیدم که ی صدای زنونه از اونور گفت

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۶۲


_ببخشید تشریف نمیارید  

نمی‌دونم اون زن کی بود و با حمید چیکار داشت اما همون صدا کافی بود که حسابی به هم بریزم وسط خنده‌های حمید گفتم 

_کاری نداری ؟ 

متوجه ناراحتی من شد 

_ نازنین اگه اجازه بدی برات توضیح میدم که چی شده 

کلافه گفتم

_ هیچی نمی‌خوام بشنوم همه چیزو خودم می‌دونم فقط فعلاً دست از سرم بردار بزار قطع کنم

 نفس عمیقی کشید و گفت

_ نازنین به خدا اونجوری که تو فکر می‌کنی نیست فقط روی این موضوع حساس شدی بزار برات توضیح بدم

 دوباره صدای اون دختر اومد که گفت 

_ هنوز منتظرتونم نمی‌خواید بیاید

 بلند گفتم

_ مگه نمی‌بینی منتظرته داره پرپر می‌زنه که بری برو دیگه

 حمید سر اون دختر فریاد بلندی زد و گفت 

_شما برو من خودم میام وایسادی اینجا بالا سر من که چی؟ نازنین جان گوش کن من برات توضیح بدم اونجوری که تو فکر می‌کنی نیست تو فقط نمی‌ذاری من حرف بزنم 

بدون خداحافظی گوشی رو روش قطع کردم خیلی عصبی بودم برای اینکه خودمو سرگرم کنم شروع کردم به تمیز کردن خونه دو ساعت بعد در خونه باز شد و حمید وارد شد

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۶۳ 

_چرا جواب تلفنمو نمیدی؟ 

 پوزخندی زدم و گفتم

_ حتماً دلم نمی‌خواد 

_میزاری از خودم دفاع کنم 

ابرو بالا زدم 

_نیازی به دفاع نیست همه چیز مشخصه و نمی‌خواد منو الکی خرم کنی دیگه گولتو نمی‌خورم همون ی دفعه‌ام اشتباه کردم بهت ی فرصت دادم

_ به خدا من گند نزدم به قرآن من گند نزدم همین الان تو شرکت هستن بیا بریم ببین برای ی قرارداد اومدن شرکت منشیشونم آوردن وسط جلسه ی دفعه‌ای دلم شور زد که نکنه کاری بکنی اومدم بیرون بهت زنگ زدم اونام اینو فرستادن دنبال من که زودتر بیا سر جلسه تکلیف مشخص کنیم من که خر نیستم بعد اون همه دردسر و بدبختی دوباره برم سراغ این کارا همون ی دفعه ام اشتباه کردم هزار بارم ازت عذرخواهی کردم و گفتم که پشیمونم نمی‌دونم چیکار کنم باورم کنی

 با چشم‌های ریز شده نگاهش کردم و گفتم

_ بندی که گسست می‌توان بست اما به میان آن گره هست این بند بین ما پاره شده شاید با هم زندگی کنیم اما هیچ وقت مثل سابق نمی‌شیم شایدم من حساس شدم و دارم بهت گیر بیخودی میدم ولی اینو مطمئنم ما دیگه ما هیچ وقت مثل سابق نمی‌شیم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۶۴


وا رفته نگاهم کرد و گفت 

_اما من هر کاری که بتونم انجام میدم برای اینکه زندگیمون رو دوباره درست کنیم همین الانم نور امید توی دلم جوونه زده که ستاره زنده است همین موضوع خیلی به من قوت قلب داده و شده دلیلی که انگیزه بشه برای اینکه زندگی کوفتی رو ادامه بدم تو که ی فرصت به من دادی حداقل خرابش نکن و بذار با هم زندگیمون رو دوباره بسازیم 

حرف‌های حمید باعث شد که تا حدودی به خودم بیام و بهش حق بدم درست می‌گفت مسئله امروز هم برگشت به همون حس بی‌اعتمادیی که من نسبت بهش دارم درسته که خودش مقصره و من بی تقصیرم ولی باید هر دو فعلاً تلاش کنیم برای درست کردن رابطمون که وقتی ستاره میاد ی خانواده خوشبخت ببینه نه آدمایی که با همدیگه دشمنند.

 گوشیم زنگ خورد شماره ثریا روی صفحه‌اش نمایان شد جواب دادم کلی عذرخواهی کرد که نتونسته باهامون بیاد و سعی داشت از دلم در بیاره بهش گفتم

_ من از هیچی ناراحت نیستم پلیسا بهمون گفتن که ممکنه ستاره زنده باشه و الان حسابی خوشحالم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۶۵


ثریا از لحظه‌ای که خبر احتمال زنده بودن ستاره رو شنید کلی خوشحال شد و شادی کرد بهم گفت

_ تو رو خدا الان که همه چیز داره درست میشه تو هم حساسیتتو بردار و ی مقدار در برابر شوهرت کوتاه بیا بزار زندگیتون درست بشه و با همدیگه به آرامش برسید

 بهش گفتم 

_ما داریم رابطمون هم درست می‌کنیم که وقتی ستاره اومدی خونواده خوب باشیم

_ آفرین نازنین جان بهترین کار عزیزم ناراحت نمی‌شی که من شب بیام پیشت خیلی کار دارم و باید همه رو انجام بدم به محض اینکه بتونم دوباره میام خونتون با هم حرف می‌زنیم تنهات نمی‌ذارم و رهات نمی‌کنم تو دوست خوب منی

 خوشحال گفتم 

_تو هم دوست خوب منی خیلی خوشحالم که تو رو دارم اگر ی خانواده بی‌احساس دارم و کسی سراغمو نمی‌گیره در عوض تو هستی و اجازه نمیدی غم و غصه‌ها منو نابود کنن

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۶۶


با ثریا خداحافظی کردم و رو به حمید گفتم 

_میای از خونه بریم بیرون این خونه منو می‌خواد خفه کنه هم یاد روزایی که ستاره بود می‌افتم هم یاد روزایی که بهمون گفتن مرده همین الانم جواب قطعی برای زنده بودنش ندادن اما حداقل ی نقطه امیدواری داریم که ممکنه دخترمون زنده باشه 

لبخند خیلی قشنگی بهم زد و گفت

_ فوری بپوش از خونه بریم بیرون 

چند دقیقه بعد حاضر و آماده مقابلش ایستادم شونه به شونه هم از خونه بیرون زدیم حمید وقتی سوار ماشین شدیم خیلی نامحسوس دست منو توی دستش گرفته بود انگار که از واکنشم می‌ترسید منم هیچی نگفتم باید به همدیگه زمان می‌دادیم تا این روزها رو بگذرونیم و زندگی خوبی رو دوباره شروع کنیم همه اینا فقط و فقط به خاطر ستاره بود وگرنه بودن ما کنار هم دلیل دیگه‌ای نداشت.

حمید کنار هم بودنمون رو با ی آهنگ عاشقانه کامل کرد و شروع کرد به رانندگی دلم می‌خواست بهش بگم تمام این سال‌ها حسرت همچین رفتارهایی رو ازت داشتم و هیچ وقت انجام ندادی اون وقت حالا که زندگیمون به سمت نابودی رفت تازه یادت افتاده

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۶۷ 


اما یادم افتاد که به خودم قول دادم به خودم و حمید ی فرصت بدم به خاطر آرامش هر دومون سکوت کردم با حمید به سمت رستوران رفتیم و شاممونو همون جا خوردیم طفلک با اینکه شاید بلدم نبود اما هر کاری می‌کرد که به من خوش بگذره و رضایت داشته باشم مدام ازم می‌پرسید که چیزی لازم دارم یا نه حالم خوبه و مشکلی نیست و منم بهش می‌گفتم 

_همه چیز کافیه انقدر استرس نداشته باش

 اما حمید بازم کوتاه نمی‌اومد تلاش می‌کرد که ی جوری منو راضی نگه داره بالاخره شام تموم شد و به اصرار حمید رفتیم برای دور دور کردن و گشت و گذار بهم گفت

_ تمام این سال‌ها فکر می‌کردم تنها نیازی که توی زندگیمون هست پوله ولی امشب چقدر بهمون خوش گذشت کاش زودتر از اینا به این نتیجه می‌رسیدم که دارم اشتباه می‌کنم و در حقتون کوتاهی می‌کنم خیلی پشیمونم

 چونه ش لرزید و گفت

_ فقط از خدا می‌خوام ستاره زنده باشه برگرده پیشمون اون وقت همه این خوشبختی رو با اون داشته باشیم و زندگیمون کامل میشه چیزی کم نداریم، نازنین به نظرت می‌تونی منو ببخشی یا نه؟

 توی فکر فرو رفتم با اینکه از ته قلبم نبخشیده بودمش و به خاطر آرامش زندگی خودم و بچه‌ام در کنارش بودم اما دلم براش سوخت

_من بخشیدمت حمید جان الانم دارم باهات ی زندگی رو از نو شروع می‌کنم انقدر به گذشته فکر نکن

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۶۸


حمید دستی به صورتش کشید و اشک‌هاش رو پاک کرد

_ بهت قول میدم که هیچ وقت اشتباهمو دوباره تکرار نکنم کاش زودتر ستاره به خونه برگرده و این ماجرای تلخ زندگیمون تموم بشه

 بعد از اینکه گشت و گذارمون تموم شد به خونه برگشتیم ثریا هم اومد پیشم یکی دو ساعت نشست و بعد هم به بهانه اینکه فردا کلی کار داره و باید زود بخوابه از خونمون رفت هرچقدر بهش اصرار کردم که بمونه پیشمون و شب رو کنار ما بخوابه قبول نکرد 

صبح زود حمید رو بیدار کردمو بهش گفتم

_ همین الان باید بریم کلانتری

 چشماش رو باز کرد و گفت

 _ لباساتو بپوش تو هم باهام بیا از اون روزی که بهمون گفتن جسد اشتباهی بهمون دادن و ممکنه زنده باشه تا حالا یک ماه گذشته و هیچ خبری نشده تازه دیشب زنگ زدن گفتن فردا حتماً بیاید می‌ترسم الانم بریم یه داستانی سرهم کنن و دست به سرمون کنن

 سر کمد رفتم و لباس انتخاب کردم همزمان رو به حمید گفتم

_ شاید این دفعه می‌خوان ی خبر خوش بهمون بدن تو از کجا می‌دونی انقدر آیه یاس نخون الان که یک ماه گذشته ۱۰ سالم بگذره من بازم امیدوارم که اینا دخترمو بهم برمی‌گردونن

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۶۹


توی جاش نشست و چشماش رو مالید

_ من که نمیگم برش نمی‌گردونن میگم فقط ی ذره هم دارن الکی امیدوارمون می‌کنن وگرنه چرا تا حالا هیچ خبری از ستاره نشده بالاخره باید اینام ی جواب درست حسابی به ما بدن یا نه فقط میگن صبر کنید و صبور باشید 

دکمه‌های مانتوم رو بستم و ملتمس نگاهش کردم

_ پاشو حاضر شو بریم دیگه چقدر وقت گذاشتم بیدارت کردم حالا باید حاضرت کنم

 از جاش بلند شد و به سمت سرویس رفت بعد از انجام کاراش بیرون اومد و شروع کرد به تند تند حاضر شدن با هم از خونه خارج شدیم و به سمت آگاهی راه افتادیم توی مسیر تمام توجه حمید به سمت من بود که غصه نخورم وقتی رسیدیم اونجا سراغ ماموری که مسئول پرونده ستاره بود رفتیم برامون حرف زد و آخر سر گفت

_ پرونده دخترتون چیزی ازش نمونده جاشونو پیدا کردیم و دیگه می‌خوایم برای دستگیری عوامل اقدام کنیم و بعدم دخترا رو آزاد کنیم صداتون کردم ازتون درخواست کنم فعلاً تحت هیچ شرایطی از تهران خارج نشین چون هر لحظه ممکنه برای تحویل گرفتن دخترتون صداتون کنیم.

 خیلی خوشحال شدم امیدوار رو بهش گفتم 

_خیلی ازتون ممنونم شما لطف بزرگی به ما کردین انشالله که هم دختر ما هم بقیه دخترایی که گم شدن پیدا بشند و آرامش به قلب همه پدر و مادرا برگرده

 بعد از خداحافظی از کلانتری خارج شدیم به حمید گفتم

_ یعنی میشه ی روزی برسه که ما دیگه منتظر تماس پلیس نباشیم و ی زندگی عادی رو بگذرونی 

دستشو دور بازوهام انداخت و گفت 

شک نکن که همچین روزی می‌رسه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۷۰


سوار ماشین شدیم حمید وقتی که حالمو دید تصمیم گرفت سرکار نره و امروز و با من بگذرونه مقابل ی کافه سنتی ایستاد 

_بیا بریم صبحانه بخوریم 

همزمان با پیاده شدنم گفتم 

_یعنی تا چند روز اینده دستگیرشون میکنن؟

_اره دیدی که خودش گفت تو سعی کن بهش فکر نکنی هر چی بیشتر ذهنتو درگیرش کنی بیشتر عذاب میکشی 

با هم وارد کافه شدیم و بعد از سفارش روی یکی از تخت ها نشستیم و حمید شروع کرد به تعریف کردن از همکارهاش و اینکه هر موقع بیکار میشن میان اینجا ی چیزی میخورن

_پس مجردی هم بیرون میای؟ 

دستی به پشت سرش کشید

_همیشگی نیست که شاید در حد ماهی یک بار یا دوماه یک بار

سفارش ها رو اوردن و هر دو مشغول شدیم واقعا صبحانه دلچسبی بود

_خیلی عالیه حمید جان ممنونم ازت واقعا داره خوش میگذره

_نوش جانت عزیزم صبحانه ت رو کامل بخور که ضعف نکنی

صبحانه خوردنمون که تموم شد حمید سفارش دوتا چای داد و کنار هم نشستیم خوبی کافه این بود که هیچ مشتری جز ما نداشت اروم در گوشم گفت 

_هر روز خوشگل تر از دیروز میشی

از خجالت سرمو پایین انداختم که دوباره گفت

_چرا خجالت میکشی؟ 

_زشته حمید 

_کی زشته؟ سرتو بیار بالا و بهم نگاه کن 

_اینکارا زشته حمید ست و سالی از ما گذشته 

دستمو گرفت روی پاش گذاشت و نوازشش کرد 

_اینکه من تو کافه خلوت به زنم اروم بگم خوشگل شدی زشته ولی ملت تو خیابون به ی نامحرم بگن خوشگل شدی زشت نیست؟ اصلا میدونی چیه خودت مجبورم کردی 

ی دفعه دست انداخت دور گردنم و بوسه محکمی روی گونه م گذاشت 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۷۱


سه روز گذشت و همچنان خبری از پلیس نبود دیگه طاقت نداشتم حمید هم شده بود مثل تازه داماد ها و انتظار داشت منم مثل خودش باشم اما برام ممکن نبود از توی اتاق صدام زد 

_نازی جان ی لحظه بیا 

از روی کاناپه بلند شدم و سراغش رفتم سر کمدش ایستاده بود

_اون جوراب سفیده من کو؟ 

_خب وقتی نیست ی مشکی بپوش

_چرا بی حوصله ای؟ بیا بگرد پیداش کن به جون خودت نمیتونم 

بی میل به سمتش رفتم که ی دفعه بغلم کرد و انداختم روی تخت ناخواسته جیغ کوتاهی کشیدم 

_چرا اینجوری میکنی؟ 

_خواستم حال و هوات عوض شه

هر چی تلاش میکردم از جام بلند شم حمید اجازه نمیداد و کاری میکرد که بخندم مدام قلقلکم میداد لحظه ای اومد توی ذهنم که با معشوقه ش هم اینکارو میکرده؟ سریع فکرمو دور انداختم و بهش بی محلی کردم تا از بین بره بین خنده هام صدای گوشیم بلند شد انگار خودشم فهمید چون رهام کرد و به طرف گوشیم دویید و بلند گفت 

_پلیسه نازی پلیس 

عین فشنگ از جام پریدم حمید جواب داد از حرفهاش جیزی متوجه نشدم فقط با عجله گفت

_الان میایم 

قطع کرد ازش پرسیدم 

_چی شده؟ 

_میگن همین الان فوری بیاید کارتون داریم باید زود بریم اونجا

_اخه چرا؟ 

_نمیدونم فقط گفت هر چه سریعتر خودتون رو برسونید 

_نکنه گرفتنشون و ستاره زنده هست چون اگر مرده باشه دلیلی نداره مارو صدا کنن

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792