#اعتماد ۱۵۴
انگار چشم هاش ی برقی زد و خوشش اومد
_میخوابیدی اینجوری اذیت میشدی خب
_نتونستم دلواپس بودم ترسیدم زنگ بزنم عصبی بشی از نگرانی داشتم خفه میشدم خیلی بد بود دیگه بیخبرم نذار
نگاهش خاص شد به سمتم اومد و گفت
_نمیدونستم انقدر نگرانم میشی اصلا نمیرفتم
منتظر نگاهم میکرد از حالت بدنش فهمیدم که میخواد بغلم کنه به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم دست هاش زو دورم حلقه کرد و زمزمه میکرد
_ هیچی نیست،اروم باش قشنگم، خیلی دوستت دارم امیدوارم منو ببخشی
خیلی اروم لب زدم
_بخشیدم
موهام رو با دستش نوازش کرد اروم از بغلش بیرون اومدم
_بیا بریم بخوابیم صبح زود باید بریم اگاهی
حمید متعجب تر از قبل نگاهم کرد و با تردید پرسید
_بیام اتاق تو؟
_اره بیا وقتی میگم بخشیدمت یعنی همه این قهر و اشتیا تموم دیگه
ذوق زده نگاهم کرد
_ خیلی ممنونم که بهم ی فرصت دوباره دادی به جون جفتمون اینبار گند نمیزنم
به سمت اتاق رفتیم حمید همش قربون صدقه م میرفت نمیذاشت بخوابم کم کم داشتم از اینکه بهش فرصت دادم پشیمون میشدم دلم میخواست بزنم تو دهنش ولی نمیشد برای همین به ناچار تحمل کردم
ادامه دارد