2821
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67081 بازدید | 580 پست

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

#اعتماد ۱۵۴


انگار چشم هاش ی برقی زد و خوشش اومد 

_میخوابیدی اینجوری اذیت میشدی خب 

_نتونستم دلواپس بودم ترسیدم زنگ بزنم عصبی بشی از نگرانی داشتم خفه میشدم خیلی بد بود دیگه بیخبرم نذار 

نگاهش خاص شد به سمتم اومد و گفت 

_نمیدونستم انقدر نگرانم میشی اصلا نمیرفتم

منتظر نگاهم میکرد از حالت بدنش فهمیدم که میخواد بغلم کنه به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم دست هاش زو دورم حلقه کرد و زمزمه میکرد

_ هیچی نیست،اروم باش قشنگم، خیلی دوستت دارم امیدوارم منو ببخشی 

خیلی اروم لب زدم 

_بخشیدم 

موهام رو با دستش نوازش کرد اروم از بغلش بیرون اومدم

_بیا بریم بخوابیم صبح زود باید بریم اگاهی 

حمید متعجب تر از قبل نگاهم کرد و با تردید پرسید 

_بیام اتاق تو؟

_اره بیا وقتی میگم بخشیدمت یعنی همه این قهر و اشتیا تموم دیگه

ذوق زده نگاهم کرد 

_ خیلی ممنونم که بهم ی فرصت دوباره دادی به جون جفتمون اینبار گند نمیزنم

به سمت اتاق رفتیم حمید همش قربون صدقه م میرفت نمیذاشت بخوابم کم کم داشتم از اینکه بهش فرصت دادم پشیمون میشدم دلم میخواست بزنم تو دهنش ولی نمیشد برای همین به ناچار تحمل کردم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۵۵


صبح با صدای الارم گوشی از خواب پریدم چشمهام از بیخوابی میسوخت و اینو مدیون حمید بودم نگاهم بهش افتاد چقدر مظلومانه خوابیده بود هر چی تو صورتش جستجو کردم دیگه خبری از حمید گذشته نبود دروغ چرا خیلی شکسته و افتاده شده

_حمید پاشو دیر میشه ها باید بریم اگاهی  

اگاهی رو که گفتم انگار به برق وصلش کردن سریع توی جاش نشست و گفت

_خواب موندیم؟ 

_نه عزیزم سر موقع بیدار شدیم فقط باید زود بریم ببینیم چی شده

خیلی سریع حاضر شدیم ثریا ام بیدار کردم صبحانه خوردیم و به پارکینگ رفتیم ثریا سمت ماشین خودش رفت و گفت 

_بچه ها منو ببخشید امروز کارم خیلی واجبه میخواستم باهاتون بیام منتهی دیشب پیام دادن و گفتن حتما فردا بیا نمیتونم باهاتون بیام 

با اینکه خیلی دوس داشتم ثریا هم بیاد و در کنارمون باشه اما اصرار نکردم و گفتم 

_عزیزم من دوس دارم باهامون بیای حضورت ارامشمه اما نمیخوام اذیت شی یا مزاحمت شم

بعد از خداحافظی سوار ماشینش شد و رفت من و حمیدم سوار ماشین حمید شدیم

_دوس داشتی بیاد؟ 

_اره ولی حس میکنم دیگه اونم باید بره دنبال کار و زندگیش و اینکه همش کنار خودم نگهش دارم کار درستی نیست 

_موافقم اون دوست خوبیه ولی زندگی شخصی هم داره

حمید ماشینو به حرکت در اورد

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۵۶


هر چقدر بیشتر به آگاهی نزدیک می‌شدیم بیشتر استرس می‌گرفتم و می‌ترسیدم حمید که متوجه استرسم شده بود دستمو توی دستش گرفت و گفت

_ برای چی انقدر می‌ترسی دیگه بدتر از این نیستش که بگن فوت شده ما بچه‌مونو دفن کردیم مگه بدتر از اینم هست؟

 نفس صداداری کشیدم و گفتم

_ نه نیست ولی بازم سخته چرا باید ما رو بخوان؟

_ الکی به خودت استرس نده هرچی هم که بشه بدتر از این نیستش که بچه‌تو بذاری توی قبر و روش خاک بریزن.

 ماشین رو ی جا پارک کرده و پیاده شدیم هم قدم با هم به سمت آگاهی می‌رفتیم و هر لحظه استرس من بیشتر از قبل می‌شد وقتی که وارد آگاهی شدیم و به اتاق مربوطه رفتیم ی مامور اونجا بود که منتظر ما بود با خوشرویی با ما احوالپرسی کرد بعد از اینکه نشستیم مامور آگاهی خودش رو معرفی کرد و گفت

_ کاظمی هستم برای ی سری از مسائل صداتون کردم اینجا تا با هم صحبت کنیم فقط خواهش می‌کنم به تمام سوالای من با دقت جواب بدید و همکاری کنید تا انشالله به ی نتیجه خوب برسیم

 من و حمید منتظر نگاهش کردیم که پرسید 

_چرا دخترتون رو دفن کردید ؟ 

حمید با تعجب گفت 

_پس چیکار می‌کردیم جنازه رو روی زمین نگه می‌داشتیم ؟

مرد با انگشتش بالای ابروش رو خاروند و گفت 

_نه می‌خوام ببینم دلیل خاصی برای این همه عجله بود که زودتر دفنش کنید؟

 حمید سرش رو تکون داد و گفت 

_نه دلیل خاصی نداشت

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۵۷


ببینید اعتمادی من ‌دونم باید چه جوری بهتون این مسئله رو بگم گفتنش برای خودمم سخته چه برسه به شما که پدر و مادر اون دختر خانم هستین و نگرانی‌های خاص خودتون رو داشتید فرزند دیگه‌ای هم دارید حمید آروم گفت نه مرد نفس عمیقی کشید و گفت حقیقتش توی سطح شهرمون دو نفر دیگه هم هستند که دقیقاً دخترشون مشکل مشابه دختر شما را داشته یعنی یه دفعه غیبشون زده و هیچ خبری ازشون نیست همکارام اشتباه کردن که به شما اجازه دفن اون جسد رو دادن ممکنه که اون دختر شما نباشه از شدت تعجب توی جام تکون خوردمو به حمید خیره شدم حمید سعی کرد آرامشش رو حفظ کنه و گفت منظورتون چیه آقای محترم همکاراتون گفتن چون مدارک دختر ما باهاش بوده پس جسد دختر ماست هش می‌کنم انقدر با احساسات و اعصاب موازی نکنید من و خانومم هر دو به خاطر این مسائل شدیداً عصبی شدیم و آسیب‌های روانی خیلی بدی دیدیم اول به ما گفتید فوت کرده و یه جسد بهمون دادید حالا می‌گید ممکنه زنده باشه و یکی از اون دو نفر توی قبر دختر منه مامور به صندلی پشتش تکیه داد و گفت حق با شماست من خودمم سر در نمیارم که چرا این اتفاق افتاده شاید بهتون اجازه دفنش رو می‌دادن اما صداتون کردم بهتون بگم ممکنه جسدی که توی اون قبر دختر شما باشه و ممکنه یه نفر دیگه باشه به هر حال فعلاً نمی‌تونیم نظر قطعی بدیم اما با وجود اون دو تا پرونده به نظرم دسترسی ما به عامل اصلی این اتفاقات خیلی بیشتر می‌ شه

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

سلام خانوم های گل

می‌دونم ناراحت شدید چرا بقیه رمان نیست 

خواهرم نتونست بگه ولی من بگم اون کانالی مه خواهرم ازش رمان میذاشت بخاطر محتوای اون کانال بسته شدش و بالا نمیاره 

#م‍‌‍‌ن‍‌م خ‍‌ی‍‌ل‍‌ی دل‍‌م م‍‌‍‌ی‍‌خ‍‌اس‍‌ت ی‍‌ہ #غم‍‌‍‌گ‍‌ی‍‌ن آروم ب‍‌اش‍‌م‍‌‍‌ ول‍‌ی #م‍‌‍‌ت‍‌اس‍‌ف‍‌آن‍‌ہ ی‍‌ہ اس‍‌ک‍‌ل #ش‍‌ادم‍‌‍‌.:)
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792