2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67132 بازدید | 580 پست

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

#اعتماد ۱۲۲


نور امید توی دلم جوونه زد کمی فقط کمی اروم شدم و خیالم راحت شد که حداقل همه پیگیر حال دخترم هستن مادر حمید رو بهش گفت 

_پس چرا نمیریزن تو خونه ش ستاره رو پیدا نمیکنن؟

_مامان ریختن تو خونه ش خیلی هم گشتن اما اونجا نبوده پسره هم گفته اینجا نیست و از ما خواسته شکایت کنه گفته ما همش مزاحمش میشیم الان پلیسا زیر نظر دارنش تا ببینن کجا میره و میاد ستاره رو پیدا کنن

مادر و خواهر حمید یکم نشستن و بعد از خونه مون رفتن ثریا کنارم نشست و گفت 

_چند روزه حمام نرفتی موهای سرت چرب شدن پاشو برو حمام یکم سرحال بشی حالت جا بیاد اینجوری نمیشه که 

_حالم خوب نیست ثریا 

_حالت خوب میشه پاشو برو موهات چربه ادم میشینه کنارت بدش میاد 

به حرف ثریا عمل کردم و از جام بلند شدم به سمت اتاق و بعد حمام رفتم که دیدم پشت سرم داره میاد 

_ثریا کجا میای؟ 

_توقع نداری که تو بری حموم منم بشیم جلوی شوهرت؟ زشته بابا میشینم تو اتاق تا بیای بیرون با هم بری اونور

شرمنده نگاهش کردم 

_ببخشید توروخدا توام اسیر ما شدی 

_این چرت و پرتا چیه میگی؟ خودم خواستم اومدم تا هر جام بتونم اینجا پیشت میمونم خیالت راحت

وارد حمام شدم و درو بستم وقتی اب گرم با پوستم برخورد کرد ارامش خاصی پیدا کردم اروم شروع به گریه کردم و خودمو شستم کارهام که تموم شد بیرون اومدم چشمم به ثریا افتاد روی تخت خوابش برده بود ی پتو روش کشیدم و لباس پوشیده از اتاق بیرون زدم حمید با گوشیش صحبت میکرد با دیدن من گدشی و قطع کرد

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۲۳


_خانومیت بود؟ 

_نبخدا از شرکت بود داشتم میگفتم من نیستم چیکار بکنن بخاطر شرایط الان نمیتونم برم شرکت

_اهان تو گم شدن دخترمونم کارتو ول نمیکنی نه؟ همش کار کار کار درسته؟ این کار چیه که تو عمرتو گذاشتی پاش ارزش داره؟ بچه ت گم شده تو نگرانی که ی وقت از سودت کم نشه 

_چی میگی؟ ستاره گم شده در اونجا رو تخته کنم پیدا میشه؟ میدونی چند نفر زیر دستم هستن که اگر ورشکست بشم از نون خوردن میافتن

تیز شدم سمتش

_اره میدونم اینم بهت بگم الان دارم هی در برابرت کوتاه میام روتو زیاد نکن حواسمم هست داری چیکار میکنی ولی حق نداری تو خونه من به اسم شرکت زنگ بزنی اون زنیکه لاس بزنی فهمیدی؟

وا رفته نگاهم کرد 

_به پیر به پیغمبر ولش کردم دیگه م نه سراغ اون نه هیچ کس دیگه نرفتم نازنین بخدا مریض شدی تو

_اره الانم روانی م ولی بذارم هر غلطی بکنی سالمم 

_نبقران قسم اینجوری نیست ولی من تو این چند روزه کاری کردم که نباید؟ منم مثل تو نگران دخترمونم ی اشتباهی کردم خطا رفتم حفم با تو بود الانم دارم تاوانشو پس میدم زندگیم از هم پاشیده چیکار کنم اینجوری نکنی بخدا خسته شدم اگر منو ببخشی زندگی رو...

میان کلامش پریدم 

_حتی فکرشم نکن چه برسه حرفشو بخوای بزنی میدونی حمید وقتی یادم میاد بهم خیانت کردی وقتی یادم میاد اون عکس ها رو ازت دیدم میخوام این زندگی رو بالا بیارم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۲۴

حمید سرشو پایین انداخت دیگه هیچی نگفت نفس عمیقی کشیدمو زمزمه کردم

_اون همه دوست داشتم و بهت محبت کردم انقدر عاشقانه پرستیدمت هر لحظه از این زندگی برام خیلی ارزش داشت چون در کنار مردی بودم که عاشقش بودم و می‌پرستیدمش اما تو همه اینا رو خراب کردی تو یه شب کاخ آرزوهامو روی سرم خراب کردی هنوزم ی وقتا تو شوکم که چی شد زندگی ما خیلی خوب بود تنها مشکلمون این بود که تو بیشتر از اینکه به ما اهمیت بدی به کارت اهمیت می‌دادی چرا این کارو کردی

پشتشو بهم کرد و سکوت تنها کاری بود که از دستش برمی‌اومد دلم می‌خواست ی حرفی بزنه ی جوابی بده ولی هیچی نگفت دوباره پرسیدم

_چرا این کارو کردی؟

سرافکنده لب باز کرد و گفت

_واقعا خودمم نمی‌دونم ی وقتا می‌شینم بهش فکر می‌کنم ببینم اصلاً چی شد که اینجوری شد اما هیچ جوابی پیدا نمی‌کنم نازنین تو هر کاری بگی من می‌کنم خودمم گیر کردم که چی شد اخراجش کردم ی نفر دیگه رو به جاش آوردم

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۲۵


منزجر نگاهش کردم جوابی بهش ندادم این بار حمید بود که پرسید 

_جوابی نداشتم؟

 لبخند کم رنگی زدم و گفتم

_ نه اون کاری که میگی می‌خوای برای من بکنی رو نکن برو ستاره رو پیدا کن بهت گفتم ستاره پیش من باشه جاش امن‌تره گفتی نه دخترمه می‌خوام بیاد کنارم مگه نه ؟

پلکاشو روی هم فشار داد و گفت 

_نازنین بسه 

لبخند تلخی زدم و گفتم

_ نه نیست تو به من گفتی ستاره پیش تو جاش امنه ستاره رو بردی هرچی بهت گفتم ستاره کنترل ۲۴ ساعته می‌خواد اهمیتی ندادی ستاره توی خونه تو گم شد و اگر پیدا نشه از لحاظ قانونی هر جوری که بتونم تو رو زمین می‌زنم که بفهمی ستاره رو نباید گم می‌کردی من نمی‌ذاشتم یه لحظه از جلوی چشمم دور بشه اون وقت تو بهش اجازه مهمونی شبونه رو دادی

من فکر کردم که ستاره قبلاًم اینجوی مهمونیایی رفته نمی‌دونستم که نباید این کارو بکنم

 ابرو بالا زدم و گفتم

_ آهان اون موقعی که ما با هم زندگی می‌کردیم کی ستاره رفت مهمونی شبانه که من نفهمیدم الکی برای من توجیه نیار تو به ستاره اجازه دادی بره فقط به خاطر اینکه از سر خودت وا کنی به کثافت کاریات برسی

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۲۶


دستشو بین موهاش کرد و کلافه گفت

_ چیکار کنم که این کابوس تموم بشه چیکار کنم که دست از سرم برداری انقدر سرکوفت نزنی به خدا به پیر به پیغمبر خسته شدم من فقط فکر کردم ستاره بزرگ شد و می‌تونه از پس خودش بر بیاد نمی‌خواستم نره به اون مهمونی که جلوی دوستاش خجالت نکشه تو داری پدر منو در میاری لحظه‌ای نیستش که این موضوع رو تو سر من نکوبی 

به دیوار تکیه داد و گفت

_ این ثریا کجاست کی به این گفته که از اینجا بره تو رو تنها بزاره بیفتی به جون من 

پشتمو بهش کردم و گفتم 

_رفته لباس بیاره اصلا اینجا باشه و نباشه من بخوام جرت بدم میدم اصلاً فکر نکن که می‌تونم از این موضوع گذشت کنم که تو پدر منو درآوردی که تو بچه منو گم کردی این بچه کنار من بود عین گل ازش نگهداری می‌کردم دو روز افتاد زیر دستت شد ول کوچه خیابون کدوم پدری بچه‌شو می‌فرسته پارتی که تو دومیشی می‌دونی تقصیر خودتم نیست انقدر که بی‌مسئولیتی در کنار بچه‌ات نبودی نمی‌دونی نیازهای یه بچه چیه نتیجه‌اش میشه همین دیگه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۲۷


حمید پای همون دیواری که بهش تکیه کرده بود نشست زانوهاش رو بغل گرفت و گفت 

_حق با توئه الان من اشتباه کردم و می‌دونم که کارمم اشتباه بوده چه جوری درستش کنم تو بگو من همون کارو بکنم

 ازش رو برگردوندم و گفتم

_ حتی دلم نمی‌خواد باهات حرف بزنم انقدر از من نپرس چیکار کنم چیکار نکنم دهن منو باز نکن که هرچی دلم می‌خواد بهت بگم 

خنده عصبی کرد و گفت 

_یعنی تو الان دهنت بسته بوده؟ از حالا به بعد ممکنه که من بازش کنم؟ 

چشم قره بدی بهش رفتم و به اتاق پناه بردم درو محکم با تمام قدرتم بستم چند دقیقه توی اتاق تنها بودم و راه رفتم فکر کردم به اینکه چطور می‌تونم بچه‌مو از این وضعیت نجات بدم و خبری ازش بگیرم صدای زنگ گوشیم که بلند شد از اتاق با عجله دویدم بیرون و دیدم که پلیس زنگ زده جواب دادم بهم گفتن

_ باید بیاید اینجا ی جسد پیدا شده و ممکنه دختر شما باشه بیاین شناسایی کنیم

دنیا دور سرم چرخید 

ادامه دارد 

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۲۸


دست و پام شل شد هیچ وقت فکر نمی‌کردم برای شناسایی جنازه ی دونه دخترم برم پزشکی قانونی برای شناسایی.

 حمید با دیدن حالم سراسیمه خودشو بهم رسوند و گوشیمو برداشت صحبت کرد بهش گفتن 

_باید بیاید برای شناسایی جسد دخترتون.

 اونم مثل من حالش خراب شد نتونستم خودمو نگه دارم از ته دل زار زدم و از خدا کمک خواستم حتی فکرشم برای ی پدر و مادر کابوسه چه برسه به اینکه بخوام برم برای شناسایی جسد بچه م.

  هرجوری که بود با حمید تند تند لباس پوشیدیم و رفتیم پزشکی قانونی مامور کلانتری که می‌شناختیمش اونجا بود و بعد از معرفی خودمون و انجام ی سری کارای اداری ما رو بردن به اتاقی که توش پر از یخچال بود در یکیشون رو باز کرد و یه جسد سوخته کشید بیرون انقدر ناجور سوخته بود که نمی‌شد شناسایی کرد و بفهمیم کیه گفتن

_ از باقیمونده اسکلت بدن مشخص شده که جسد متعلق به ی دختر نوجوونه 

هیچ چیزی از اون جسد مشخص نبود حالت تهوع گرفته بودم پزشک اونجا گفت _ی سری مدارک و ی کیف باهاش بوده

 مدارکو که گذاشتن جلوم متعلق به ستاره دخترم بود حتی کارت بانکیش هم داخل کیف بود کیفم دقیقاً همون کیفی بود که خودم براش هدیه خریده بودم دنیا دور سرم می‌چرخید و حالم هر لحظه بدتر از قبل می‌شد ی لحظه نمی‌دونم چی شد که افتادم روی زمین

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۲۹


وقتی چشم باز کردم دیدم توی اتاق سفیدم حمید همراه مادرم با لباس‌های مشکی که تنشون بود بالا سرم ایستاده بودن تازه یادم افتاد چه بلایی سرم اومده سرومم که تموم شد منو به خونه آوردن برای دخترم قرآن گذاشته بودن و مردم دسته دسته میومدن و می‌رفتن حمید کنارم اومد و گفت 

_پلیس گفته نمیشه تشخیص داد که بدنش قبل از سوختن سالم بوده یا نه به حدی سوخته که حتی امکان آزمایش دی‌ان‌ای هم نیست اما از شواهد مشخصه که ستاره است 

سر جام نشستم دلم نمی‌خواست حرف بزنم دست انداختم دور گردن حمید و به بغل محکم و مردونه ش پناه بردم هیچ وقت فکر نمی‌کردم آغوش حمید تا این حد برام آرامش بخش باشه کسی که ازش بدم میومد و میخواستم طلاق بگیرم حالا برام تبدیل شده بود به ی تکیه‌گاه امن و محکم که توی بزرگترین غم زندگیم کنارمه از لرزش‌های ریتمیک حمید متوجه شدم که اونم داره گریه می‌کنه و غصه داره.

 دیگه هیچ شور و شوقی برای زندگی کردن نداشتم احساس می‌کردم دنیا برام تموم شده و زمان از حرکت وایساده با کمک حمید از اتاق بیرون اومدم چشمم افتاد به مردمی که نشسته بودن و تسلیت می‌گفتن همونجا روی زمین نشستم دو دستی توی سرم کوبیدم و از ته دلم ضجه می‌زدم تلاش کردن متوقفم کنن اما زورشون بهم نمی‌رسید

ادامه دارد 

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز