#اعتماد ۵۷
بیخیال افکارم به اجبار برای حفظ ارامش زندگیم کنار حمید نشستم
پرسید پس ستاره کجاست؟
اروم گفتم حتماً تو اتاقشه دیگه.
صداش کفری شد چرا نمیاد بیرون؟
زل زدم به چشم هاش ملتمس گفتم بچه م امروزم حالش خوب نبود صبحم که اونجوری شد اعصابش بیشتر به هم ریخت تو اتاقش باشه براش بهتره حتماً خوابیده
حمید آهانی گفت و ی دفعه پرسید اصلا چرا اینجوری شده اینکه حالش خوب بود سرزنده و سرحال بود مشکلی هم نداشت یه دفعه بیخود و بیجهت حالش خراب شد؟
آروم بهش گفتم دکتر گفته شوک عصبیه والا نمیدونم چه شوک عصبی بهش وارد شده یا چی انقدر ناراحتش کرده شاید با دوستاش یه دعوایی چیزی کردن حالا اعصابش به هم ریخته
حمید تچی کرد و به چایی روبروش خیره شد چند ثانیه بعد رو کرد بهم پرسید نازنین تو منو دوست داری؟
با اینکه توی وجودم دیگه هیچ علاقهای نسبت به حمید نداشتم ولی ناچاراً سر تایید تکون دادم و گفتم آره چطور چی شده که میپرسی ؟
نگام کرد و مجدد پرسید حاضری تحت هر شرایطی باهام زندگی کنی
گفتم مگه الان باهات زندگی نمیکنم؟ تا حالا تو هر شرایطی که بودی کنارت وایسادم از حالا به بعدم همینم چی شده که امشب سوالای عجیب غریب میپرسی
به ی نقطه خیره شد و گفت یکی از همکارام با یه خانمی آشنا شده زنش فهمیده و قیامت کرده گفته من طلاق میخوام پسره حالا پشیمونه ولی زنش کنار نمیاد خواستم بپرسم ببینم تو باشی چیکار میکنی
ادامه دارد