2777
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67186 بازدید | 580 پست

#اعتماد ۵۲


توی ذهنم هیچی جور در نمیومد رفتار تند ستاره با مادربزرگش از اونور حرف‌هایی که راجع به حمید زد ستاره همیشه وقتی من به حمید اعتراض می‌کردم پشت حمید وایمیستاد و ازش دفاع می‌کرد به سمت خانواده پدریشم کشش خاصی داشت ولی امروز شروع کرد با مادر شوهرم اینجوری حرف زدن یه صدایی از درونم بهم می‌گفت که این حال ستاره بی‌ربط به حمید نیست.

 انگار مقصر حالش حمید بود ولی رفتارهای حمید هم دیشب خیلی عادی بود و انگار نه انگار که چیزی شده مشکوک به ستاره نگاه کردم گفتم نمی‌خوای بهم بگی چی شده که اینجوری شدی؟

خیلی عادی گفت من هیچ جوری نیستم حالم مثل همیشه هست.

  بلند شد بره اتاقش که دستمو گذاشتم روی سرشونه ش نشوندمش روی صندلی گفتم ستاره یا میگی یا به زور ازت می‌کشم بیرون که چی شده تو که همیشه پشت باباتو می‌گرفتی و نمی‌ذاشتی من بهش بگم تو حالا امروز هرچی از دهنت دراومد راجع به بابات و مادربزرگت گفتی الانم حالت خیلی آروم‌تر از قبل شدی داستان چیه؟

 خودشو از زیر دستم درآورد و گفت دوست داری از همه چی سر در بیاری؟ چرا می‌خوای از همه چی خبر داشته باشی؟ شاید اون چیزی که من می‌دونم اگر بفهمی حالت خراب شه و روزگارت بدتر از اینی که هست بشه.

 خیلی عادی نگاهش کردم به خاطر این که من مامان توام باید همه چیزو بدونم که بتونم مشکلاتتو حل کنم من به تو قصدم کمکه ولی تو به من اعتماد نمی‌کنی و فکر می‌کنی من می‌خوام بهت آسیب بزنم. ستاره این چیه که انقدر حالتو خراب کرده آروم نمی‌شی بهم بگو بزار حالتو خوب کنم اصلاً اگر یه چیز سخت و ناراحت کننده است بزار با هم غصه بخوریم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۵۳


به زمین نگاه کرد و هیچی نگفت فکرم رفت سمت ناظری اخم ریزی کردم و گفتم نکنه ناظری بلایی...

 ابرو بالا داد نذاشت جمله م تکمیل کنم فوری گفت نه نه بیچاره اون اصلاً کاری به من نداره که تو بخوای راجع بهش همچین فکری بکنی نمی‌دونم چه جوری بهت بگم مامان که راحت باهاش کنار بیای و خودتو عذاب ندی. 

منتظر نگاهش کردم و گفتم تو بگو من خودم می‌دونم چیکار کنم لب پایینشو گاز گرفت و گفت اون روز که تو کاری باهام نداشتی و رفتم بیرون همون روزی که هیچ زنگی بهم نزدی و سراغمو نگرفتی رو میگم با دوستام رفته بودیم بیرون نشسته بودیم توی سفره خونه من رفتم دستشویی انتهای سالن دیدم که یه زن و مرد کنار هم نشستن خیلی کنجکاو شدم ببینم اینا کی هستن وقتی که رفتم یه ذره جلوتر صدای بابا رو شنیدم خودمو پشت یکی از تخت‌ها مخفی کردم مرده وقتی صورتشو برگردوند بابا بود خیلی به هم ریختم همون موقع برگشتم خونه دوستام هرچی پرسیدن چی شده هیچی نگفتم بعدم حالم بد شد.

 تمام شک‌هایی که به حمید داشتم همه درست بودن دلم برای ستاره سوخت صحنه خیلی بدی رو دیده بود سوال اولی ‌که هر زنی بعد از فهمیدن خیانت شوهرش می‌پرسه اینه که کی با شوهرش بوده منم از ستاره پرسیدم اونی که با بابات بود کی بود؟

 یکم مکث کرد و بعد گفت منشی بابا، مامان الان می‌خوای چیکار کنی به سختی آب دهنم رو قورت دادم ستاره سراپا گوش شده بود که ببینه آینده زندگیمون چی میشه برای اینکه آرومش کنم گفتم شاید یه ناهار کاری بوده ما که نمی‌دونیم بیا قضاوت نکنیم

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، امروز یه سر به توپ تخفیف دیجی‌کالا بزنین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی گذاشته، هم یه کد ۵۰۰ هزار تومانی داره.

کد: TT554

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

#اعتماد ۵۴


نکته سنج نگاهم کرد و گفت آدم توی قرار کاری دست طرفو نمی‌گیره یا توی قرار کاری قربون صدقه طرفش نمیره خودتو گول نزن 

دستای ستاره رو توی دستم گرفتم گفتم اصلاً و ابدا نمی‌خوام پدرت بفهمه که ما می‌دونیم و میخوام این مشکل رو حل کنم فقط خیلی عادی زندگیت رو بکن و اصلاً بروز نده که چیزیو می‌دونی و خبر داری تا وقتی که خودم همه چیزو حل کنم می‌خوام ساکت بمونی.

 آروم پرسید چرا؟ 

 دستی به صورتش کشیدم و گفتم مامان جان بعضی وقتا آدم حق باهاشه ولی باید سکوت کنه و مشکلشو توی سکوت حل کنه همیشه داد و بیداد راه حل و چاره کار نیست الان اگر من بخوام داد و بیداد کنم بابات بفهمه که من می‌دونم بدتر می‌کنه من خودم همه چیزو به مرور زمان درست می‌کنم ولی اول بیا با هم قرار بذاریم که بابات هیچی نفهمه 

ستاره ترسیده نگاهم کرد و گفت قول میدم نذارم چیزی بفهمه 

دلم برای هر دومون سوخت ستاره رفت سراغ گوشیش و منم تا شب که حمید بیاد ده‌ها بار موضوع رو توی سرم مرور کردم که باید چیکار کنم حقیقت اینه که خودمم نمی‌دونستم باید چیکار بکنم اما می‌خواستم ستاره رو آروم کنم وقتی که حمید وارد خونه شد ستاره خیلی معمولی بهش سلام کرد رفت توی اتاقش حمید پرسشگر نگاهم کرد و گفت این چش شده؟

 شونه بالا زدم و گفتم ای بابا سخت نگیر نوجوونه دیگه هر روز یه ماجرایی داریم تا وقتی که شخصیتش کاملاً شکل بگیره. حمید دیگه سکوت کرد و همش سرش توی گوشیش بود

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۵۵


یه دفعه انگار چیزی یادش اومده باشه پرسید صبح مامانم اومده بود اینجا؟

 گفتم آره یه سر اومد و رفت

 پرسید چی شده؟ صبح زنگ زده من گریه کرد که اومده اینجا دیدن ستاره اونم بهش بی‌احترامی کرده.

 گفتم مامان تو به بهونه دیدن ستاره اومد اینجا فقط برای اینکه حرف بار من کنه 

اخم غلیظی کرد و لب زد اون وقت ستاره هرچی از دهنش در اومد به مادر من گفت؟

 ناچار نگاهش کردم گفتم اونم یه نوجوونه نتونسته وایسه یکی به مادرش توهین کنه به نظر من برو به مادرت بگو به جای اینکه پاشه بیاد اینجا و بخواد تلافی بله برون خواهرتو در بیاره بشینه به کارهای خودش فکر کنه که چرا باید برای دختر مردم کم بذاره ولی نوبت دختر خودش که میشه توهم بزنه و فکر کنه دخترش ی پرنسسه

 حمید یه دفعه از کوره در رفت و فریاد زد خفه شو دو دفعه بهت خندیدم فکر کردی آدمی مادر من اومده اینجا نباید اون حرفا رو می‌زده اما تو هم باید یه دونه می‌زدی تو دهن ستاره که بفهمه دنیا دست کیه نه اینکه وایسا جواب مامان منو بده

 آروم بهش گفتم صداتو نبر بالا بچه حالش خوب نیست مادرتم اگر یه ذره مراعات سن و سال ستاره رو می‌کرد بد نبود اومده دعوا کنه ستاره ام جوابشو داده حمید نگاهم کرد از بین دندان‌های به هم چسبیده غرید اینکه ستاره انقدر بی‌ادبه فقط و فقط به خاطر توعه اگه از روز اول انقدر بهش رو نمی‌دادی و یه ذره تربیتش می‌کردی الان اینجوری نشده بود

 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۵۶


روبهش آروم گفتم اگه یه ذره کمتر کار می‌کردی و برای بچه ت وقت میذاشتی الان ی دختر با ادب داشتی اقا حمید کاش بجای سرزنش من از مادرت میپرسیدی وقتی رفت ابمیوه ها رو چیکار کرد 

با اخم ولی سر درگم نگاهم کرد و پرسید منظورت چیه؟چی میگی؟ 

دلخور لب زدم تو میگی ستاره اشتباه کرده باشه من قبول میکنم ولی مادر تو با اون سن و سال باید الگو باشه دیگه درسته؟

طلبکار لب زد هست مادر من الگو هست

ادامه دادم اره الگو هست ستاره وقتی بی ادبی کرد من بهش گفتم حق نداره با بزرگترش اینجوری حرف بزنه قصدم این بود ستاره رو مجبور کنم عذرخواهی کنه اما‌ مامانت همون چهارتا ابمیوه رو برداشت و رفت. بحث ابمیوه نیستا بحث چشم و دل سیریه

وا رفته نگاهم کرد اینبار ناک اوت شده بود و واقعا حرفی برای گفتن نداشت ساکت ی گوشه نشست و سرش رو توی گوشیش فرو کرد انتظار همچنین رفتاری از حمید نداشتم ادم منطقی بود ولی امشب زود قضاوت کرده بود اصلا دلم نمیخواست کنارش بشینم برای همین به اشپزخونه پناه بردم چند دقیقه گذشت که خودش اعتراف کرد رفتی اشپزخونه منو نبینی؟ 

با اکراه لب زدم نه تو سرت تو گوشی بود منم اینجا خودمو سرگرم کردم 

اهانی گفت و تلویزیون رو روشن کرد و چشم دوخت به اخباری که من هیچ وقت اهمیتش رو توی زندگی روزمره نفهمیدم همزمان بلند گفت دوتا چایی میاری؟ 

تو دلم‌ گفتم کوفت کاری بخوری جای چایی برو خونه مامانت بخور اما این حرفها رو به زبون نیاوردم رو به حمید گفتم اره میارم 

ده دقیقه بعد سینی به دست مقابلش ایستاده بودم و ی فکر به سرم زد 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۵۷


بیخیال افکارم به اجبار برای حفظ ارامش زندگیم کنار حمید نشستم

پرسید پس ستاره کجاست؟ 

اروم گفتم حتماً تو اتاقشه دیگه.

صداش کفری شد چرا نمیاد بیرون؟

 زل زدم به چشم هاش ملتمس گفتم بچه‌ م امروزم حالش خوب نبود صبحم که اونجوری شد اعصابش بیشتر به هم ریخت تو اتاقش باشه براش بهتره حتماً خوابیده

حمید آهانی گفت و ی دفعه پرسید اصلا چرا اینجوری شده اینکه حالش خوب بود سرزنده و سرحال بود مشکلی هم نداشت یه دفعه بیخود و بی‌جهت حالش خراب شد؟

 آروم بهش گفتم دکتر گفته شوک عصبیه والا نمی‌دونم چه شوک عصبی بهش وارد شده یا چی انقدر ناراحتش کرده شاید با دوستاش یه دعوایی چیزی کردن حالا اعصابش به هم ریخته 

حمید تچی کرد و به چایی روبروش خیره شد چند ثانیه بعد رو کرد بهم پرسید نازنین تو منو دوست داری؟

 با اینکه توی وجودم دیگه هیچ علاقه‌ای نسبت به حمید نداشتم ولی ناچاراً سر تایید تکون دادم و گفتم آره چطور چی شده که می‌پرسی ؟ 

نگام کرد و مجدد پرسید حاضری تحت هر شرایطی باهام زندگی کنی  

 گفتم مگه الان باهات زندگی نمی‌کنم؟ تا حالا تو هر شرایطی که بودی کنارت وایسادم از حالا به بعدم همینم چی شده که امشب سوالای عجیب غریب می‌پرسی

 به ی نقطه خیره شد و گفت یکی از همکارام با یه خانمی آشنا شده زنش فهمیده و قیامت کرده گفته من طلاق می‌خوام پسره حالا پشیمونه ولی زنش کنار نمیاد خواستم بپرسم ببینم تو باشی چیکار می‌کنی

 ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۵۸


منظورش رو خوب متوجه شدم برای همین لب زدم به نظر من اون یه مرد بی‌شرف و بی‌حیاست زنشم باید ازش طلاق بگیره زندگی کردن با مردی که بهت خیانت کرده یعنی هر لحظه استرس و عذاب که آیا بازم داره این کارو می‌کنه یا نه؟ به نظرم اون مرد لیاقت هر چیزی رو داره جز وفاداری و نگه داشتن زنش عشقم من باهات تحت هر شرایطی زندگی می‌کنم به جز خیانت، خیانت شرایط نیست اشتباهیه که هر آدمی انجام میده و من اصلاً نمی‌تونم تحملش کنم تو حتی اگر ورشکست بشی یا هر اتفاقی هم برات بیفته من بازم کنارتم اما فکر اینکه بخوام با زنی قسمتت کنم یا تو با یه زن دیگه‌ای باشی و من بفهمم به روت نیارم برام محاله اون زنم اگر داره طلاق می‌گیره داره کار درستی می‌کنه نگه داشتن و حفظ زندگی واجب و مهم هست ولی اینکه آدم چه جوری نگهش داره خیلی مهم‌تره 

حمید تمام این مدت به چشم‌هام نگاه نمی‌کرد انگار شرمنده بود و خجالت می‌کشید منم دلم نمی‌خواست کنارش بشینم بعد از اینکه چایش رو خورد خستگی رو بهونه کرد و به سمت اتاق خواب پناه برد منم رفتم پیش ستاره ازم پرسید دعواتون سر من بود؟

 با تمام عشقی که بهش داشتم نگاهش کردم و گفتم نه عزیزم به خاطر کمبود فرهنگ خانواده پدرت بود پول و موفقیت آدما سطح خودشون و خانواده‌شون رو مشخص نمی‌کنه فقط فرهنگی که دارن مشخص می‌کنه الان خانواده پدریت انقدر پولدارن ولی هنوز تو حرفهای خاله زنکیشون گیر کردن این آدما سطح پایینی دارند.

 ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۵۹


پرسید مامان الان می‌خوای اینجا بخوابی؟

سرمو به معنی اره بالا و پایین کردم و گقنم به دلایلی که خودت می‌دونی آره باید بخوابم اینجا اصلاً دلم نمی‌خواد حتی یه لحظه بابات رو نگاه کنم چه برسه به اینکه برم توی اتاق پیشش

لبخند کم رنگی زد و گفت خوب می‌کنی بخواب همین جا لیاقتتو نداره منم دیگه دلم نمی‌خواد باهاش چشم تو چشم بشم فکر نمی‌کردم بابام همچین آدمی باشه.

تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم که اجازه دادم ستاره خبردار بشه باید همون لحظه‌ای که از خیانت حمید برام گفت باید س جوری جمع و جورش می‌کردم که در جریان کامل مسائل قرار نگیره لب تختش نشستم و به چشمای گردش خیره شدم شمرده گفتم مامان جان این ی مسئله بین من و باباته اصلاً خودتو دخالت نده چون این مسائل بین هر زن و شوهری حل میشه ولی اگر تو دخالت کنی از چشم پدرت می‌افتی و وقتی آشتی کنیم پیش پدرت جایگاه قبلیت رو از دست میدی

ستاره خیره نگاهم کرد دستش رو گرفتم گفتم میدونم شرایط خیلی سختی داری ی جورایی بین من و پدرت داری له میشی و صحنه‌ای رو دیدی که هیچ بچه‌ای نباید ببینه ولی اون پدرته زندگی ما هم درست میشه اصلاً به خودت استرس نده بابات حتماً توجیه مناسبی برای این مسائل داره

 مثل شب قبل من پایین تخت روی زمین و ستاره بالا روی تختش خوابید تا صبح

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۶۰


صبح دوباره حمید اومد اتاق ستاره بیدار بودم اما با شنیدن صدای در اتاق چشمام رو بستم که باهاش حرف نزنم اونم رفت سر کار و دوباره من موندم و یه دنیا فکر و خیال ستاره وقتی از خواب بیدار شد یه چیزی بهونه کرد که از خونه بره بیرون میدونستم جای خوبی نمیره ولی حوصله نداشتم سوال پیچش کنم ببینم کجا میره خانواده ما دیگه تقریباً ی خانواده از هم پاشیده بود و کاری هم از کسی بر نمی‌اومد با رفتن ستاره سراغ وسایل کار حمید رفتم شروع کردم به گشتن و زیر و رو کردنشو این بار عکس‌های زیادی از حمید و منشیش یا همون معشوقه ش پیدا کردم عکس‌ها رو با دقت نگاه کردم و بعد از اینکه کلی حرص خوردم جمعشون کردم خونه با در و دیوارش انگار داشت خفه ام می‌کردن نتونستم طاقت بیارم فوری لباس پوشیدم از خونه بیرون زدم هیچ جایی به ذهنم نمی‌رسید که برم برای همین با دوستم ثریا تماس گرفتم توی آرایشگاه بود وقتی صدام رو شنید ازم خواست فوری برم پیشش ماشین رو به سمت آرایشگاه ثریا حرکت دادم به محض اینکه رسیدم منو محکم در آغوش گرفت و بهم گفت حالت چرا انقدر بد شده 

نشستم سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کردم با دقت به حرفام گوش داد بعد گفت الان می‌خوای چیکار کنی ؟

گنگ نگاهش کردم و گفتم نمی‌دونم

 بی هدف و اطرافش نگاه کرد لبش رو ترک کرد

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۶۱


گفت ببین نازنین خودت می‌دونی اما ی باید بالاخره یه فکری بکن و تصمیم بگیری نمیشه که همینجوری وایسی بگی نمی‌دونم، چند روز دیگه توی هر شرایطی بالاخره شرایطش پیش میاد موقعیتش پیش میاد که این موضوع رو به حمید بگی و ازش جواب بخوای تا زمانی که موقعیتش پیش نیومده کنترل همه چیز دست توئه و تو همه کاره‌ای تا زمانی که به حمید هیچی نگفتی همه چی دست توئه اما به محض اینکه با حمید مطرح کنی کنترل از دست تو در میاد و این یه امر طبیعیه اون موقع ممکنه هر اتفاقی برای زندگیت بیفته اینم بهت بگم که تو ستاره رو داری نقطه ضعف بزرگی که بالاخره این تصمیمت توی زندگیش تاثیر می‌ذاره

 دستی به صورتم کشیدم و گفتم خودم می‌دونم ولی نمی‌دونم باید چیکار کنم؟

 ثریا خیلی محکم بهم گفت اول از همه خودتو جمع کن با نمی‌دونم نمی‌دونم کاریو نمیشه پیش برد بشین فکراتو بکن تصمیم درستی بگیر بالاخره تو یا با این مرد می‌تونی زندگی کنی یا نمی‌تونی زندگی کنی اگر این موضوع رو عنوان کنی دو حالت داره حمید ابراز پشیمونی می‌کنه که دیگه این کارو انجام نمیده و اغفال شده که این خودش دو حالت داره یا واقعاً دیگه انجام نمیده یا یاد می‌گیره که چه جوری بهتر مخفی کنه و این بار با افراد بیشتری این کار انجام میده و عادتش میشه که هی لو بره هی تو بفهمی هی قول بده و دوباره لو بره تو بفهمی و دوباره اون قول بده

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۶۲


یه حالت دیگه هم هست که اول بهت گفتم حمید با افتخار کارشو گردن می‌گیره به کارش ادامه میده و به تو میگه می‌تونی بشینی سر زندگیت نمی‌تونی هم هری وقتی که تو ولش کنی حمید تا چند سال به کارش ادامه میده تا وقتی که دورش خلوت بشه پشیمون بشه یادش بیاد نازنینی بوده اون موقع میاد دنبالت که بازم ممکنه تو قبول کنی یا نکنی اگر قبول کنی احتمال خیانت حمید بازم هست قبولم نکنی که خب نکردی دیگه 

سردرگم نگاهش کردم و گفتم می‌دونی چیه تمام اینایی که تو داری می‌گی رو خودم می‌دونم همه اینا توی سرم هست و قشنگ چندین و چند بار با خودم دوره کردم اما گرفتن تصمیم نهایی برام یکی از سخت‌ترین کارهاست

 ثریا مطمئن نگاهم کرد گفت خب درسته که تو خودت همه اینا رو می‌دونی از منم بهتر بلدی اینارم چند بار دونه چند بار با خودت دوره کردی محاله که زن باشی و با خودت دوره نکنی ولی نازنین تو از طلاق می‌ترسی این ترس تو از طلاق باعث میشه که اینجوری سردرگم بمونی اگرم می‌خوای و می‌تونی با حمید بمونی زندگیتو نگه داری و انقدر بجنگی تا شاید یه روزی پیروز میدون شدی ولی فعلاً به جای زانوی غم بغل گرفتن مثل یه زن قوی باش محکم رفتار کن.

 با تمام ناراحتی‌هایی که داشتم نگاهش کردم و گفتم مشکل من هیچ چیزی نیست حتی اون زندگی هم دیگه برام مهم نیست چه بمونه چه نمونه فقط و فقط ستاره، آسیبی که ستاره این وسط می‌بینه یه چیزیه که غیر قابل کنترله من نمی‌خوام دخترم داغون بشه بچه من باباشو با اون زن دیده الان دو سه روزه که همش مریضه یه امروز رفته بیرون

 ثریا خیلی منطقی نگاهم کرد 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۶۳ 


و لب زد دیده که دیده مگه چی دیده دو تا زن و مرد دیده که نشستن کنار هم به جای اینکه انقدر برای خودت بزرگش کنی به دخترت بگو مامان جان بابای تو همینه منم باید باهاش مبارزه کنم یه جوری داری ناله می‌کنی میگی بچه من باباشو دیده بچه من اینجوری بچه من اونجوری انگار فقط زندگی تو توی دنیا این شکلیه بیا برو بیرون پر بچه‌های طلاقه بالاخره بزرگ شدن و دارن زندگی می‌کنن دختر توام از این قاعده مستثنا نیست بچه توام یکی عین بقیه نمیگم طلاق خوبه طلاق بده خیانتم بده اما یه وقتا بهترین راهیه که آدم توی زندگیش داره همین الانش تو می‌تونی حمیدو تحمل کنی؟ حتی اگر بیاد بهت بگه پشیمونم میتونی فراموش کنی؟ ببین این همه بچه دارن با این مسائل زندگی می‌کنن ستاره ام یکی شون میخوای دخترت وسط دعوا زندگی کنه یا طلاق بگیری و راحت با دوتاتون باشه؟ ی وقتا ادما طلاق بگیرن بچه با آرامش پیش هر دوشون زندگی کنه بهتره تا بیافته وسط دعواهای پدر و مادر و ی زندگی سرتاسر بی اعتمادی، بین بد و بدتر باید یکی رو انتخاب کنی تمام این انتخاب‌های توام برای زمانیه که قبل از اینکه بگی حمید خیانت کرده و علنی کنی و بهش بگی که می‌دونی چون بعدش دیگه کنترلی نداری می‌دونی چرا میگم چون بعدش که به حمید بگی من می‌دونم داری خیانت می‌کنی دو حالت داره یا انکار می‌کنه یا پافشاری می‌کنه و میگه خوب کردم بعد اون موقع حرف‌هایی زده میشه مسائلی عنوان میشه که حرمت ها از بین میره تمام پل‌های پشت سرتونو خراب می‌کنید 

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۶۴


اون موقع تو دو تا انتخاب داری بمونی یا بری، رفتن تو زمانی سخت میشه که حمید بخواد بمونی یعنی یا ممکنه حمید بهت بگه برو اونطوری خب خیلی برات راحت‌تره ولی اینم بهت بگم حمید بهت بگه برو خیلی برای تو خوب نیست اگه مثلاً بهت بگه بمون می‌خوای بگی مثلاً منو دوست داشت به من گفت بمون من خودم نخواستم، خب برات خیلی راحت‌تر و سربلندتر هستی تا اینکه بگه کلاً هری اینم بهت بگم تو جامعه ما نوع طلاق خیلی مهمه یعنی اینکه طلاق گرفتم یا طلاقم دادن زمین تا اسمون فرقشه اینکه طلاق بگیری خیلی برات بهتره تا اینکه طلاقت بده

حرف ثریا کاملاً درست بود بعد از اینکه حرفاش تموم شد دعوتم کرد با همدیگه بریم رستوران و یه غذایی بخوریم همراهش رفتم پشت میز نشستیم و منتظر بودیم که سفارشامونو بیارن لبخندی بهم زد و گفت تو منو یاد ۱۰ سال پیش خودم می‌ندازی وقتی که رفتم توی خونه و مصطفی رو با اون دختره دیدم

 دلم برای ثریا خیلی می‌سوخت تمام زیبایی و جوونیش داشت پای اشتباهات خانواده‌اش از بین می‌رفت بهش گفتم بیا حرفای خوب بزنیم 

 خندید و هیچی نگفت یه دفعه گوشیم زنگ خورد به صفحه نگاه کردم و شماره حمید رو دیدم با اکراه جواب دادم و گفتم بله

 با یه صدای خیلی شاد گفت زنگ زدم حال ستاره رو بپرسم 

کنای آمیز بهش گفتم ستاره خودش گوشی داره بعدم پیش من نیستش من با ثریا بیرونم اونم با دوستاش بیرونه آهانی گفت و بعد از یه خداحافظی سرد قطع کرد ناهارم که با ثریا تموم شد با اینکه اصلاً دلم نمی‌خواست ولی به خونه برگشتم ستاره تند داشت لباس می‌پوشید و حاضر می‌شد که بره 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۶۵


پرسیدم داری کجا میری ؟

گفت می‌خوام با دوستام برم بیرون از بابا اجازه گرفتم و خودش در جریانه

 ابرویی بالا دادم و نگاهش کردم یعنی چی بابا در جریانه؟ 

با پرویی لب زد یعنی به تو ربطی نداره، ببین مامان منم زندگی خودمو دارم از بابا اجازه گرفتم برم جایی اونم بهم گفته برو الان تو این وسط چی می‌خوای؟

 نکته سنج نگاهش کردم ابرو بالا دادم گفتم از بابات اجازه گرفتی که دیگه جواب منو ندی باشه ستاره می‌خوای بری برو این دفعه کاریت ندارم ولی خوب می‌دونم داری چه غلطی می‌کنی و به وقتش ی جوری مچتو می‌گیرم که جای هیچ انکاری نباشه فعلاً داری اشتباه می‌کنی و گند می‌زنی به زندگیت اما من هیچی نمیگم اون پسره هیچ نقطه مشترکی با تو نداره و فقط عامل بدبختی و بیچارگی توئه ولی نمی‌خوای قبول کنی فکر می‌کنی اینجوری برنده‌ای یا میتونی با عقلتو خوب و بد رو تشخیص بدی باباتم از همه جا بی‌خبر داره بهت بهای بیخودی میده، حالا وایسا ببین کجا گیر میفتی

بی‌اهمیت به من تند تند لباس پوشید ی آرایش غلیظ کرد از خونه زد بیرون کلافه به اطراف نگاه کردم سردرد بدی گرفتهغ بودم یه مسکن خوردم و روی کاناپه دراز کشیدم چند دقیقه بعد صدای چرخیدن کلید توی در اومد. حمید وارد خونه شد رو بهش گفتم ستاره از تو اجازه گرفته رفته کجا؟


ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۶۶


خیلی خونسرد لب زد رفته تولد دوستش مگه بده؟

 بلند شدم و مقابلش ایستادم گفتم حمید ستاره تو سن حساسیه و کارای خوبی نمی‌کنه انقدر بهش آزادی نده

 کلید رو توی دستش چرخوند و گفت تو خیلی املی و می‌خوای این دخترو عقب مونده بار بیاری

 اخم کردم و گفتم مثل تو بار بیاد خوبه؟

 ی قدم به سمتم اومد و گفت مگه من چمه خیلی پررو شدی داری پاتو از حدت فراتر می‌ذاری

 دلم نمی‌خواست دعوا کنم ولی اگر دعوا می‌شد حرف‌های زیادی برای گفتن داشتم فقط نگاهش کردم و گفتم هر اتفاقی که برای ستاره بیفته تو مسئولش هستی و تو مقصری من خودمو کاملاً می‌کشم کنار خودت می‌دونی و دخترت 

بعدم به سمت آشپزخونه رفتم اون شب شامو توی سکوت خوردیم و انگار هیچ کدوممون دلمون نمی‌خواست که این سکوت شکسته بشه ساعت نزدیکای ۱۲ بود و هنوز خبری از ستاره نبود حمید خودشم کلافه بود ولی انگار غرورش اجازه نمی‌داد ازم بپرسه که باید چیکار کنیم سردرگم و دلواپس به اطراف نگاه می‌کرد خودمو بیخیال نشون دادم اما تو وجودم ولوله‌ای به پا بود من یه جوری رفتار می‌کردم که انگار اصلاً برام مهم نیست دست آخر حمید کم آورد بهم گفت نازنین یه زنگ بزن به ستاره ببین جواب میده یا نه

 با اکراه شماره ستاره رو گرفتم خودمم خیلی ناراحت بودم تلفنم رو جواب نداد چندین و چند بار زنگ زدم اما جواب نمی‌داد دست آخر رو به حمید گفتم جواب نمیده 

 حمید از شدت ناراحتی با قدم‌هاش خونه رو بالا و پایین می‌کرد خیلی دلم می‌خواست یه حرفی بزنه تا بپرم بهش ولی هیچی نمی‌گفت

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز