2777
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67186 بازدید | 580 پست

#اعتماد ۴۶


آخر شب بعد از شام حمید به اتاقمون رفت و خوابید منم به سمت اتاق ستاره رفتم دختر کوچیکم بیدار بود و به سقف اتاقش خیره بود وقتی که در اتاقو باز کردم سرشو چرخوند نگاهم کرد و دوباره به سقف خیره شد گفتم خوبی مامان؟ سرشو به معنی آره بالا و پایین کرد آروم گفتم می‌خوای حرف بزنی؟

 با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفت نه مامان فقط میخوام تنها باشم

خیلی ناراحت اوضاعش بودم اروم لب زدم من میخوابم ی گوشه اتاقت حرفم نمیزنم ولی از اینجا نمیرم اگر برم بیرون میمیرم ستاره تو همه زندگی منی و ناراحت نشستی ی گوشه به خدا دق میکنم برم بیرون 

سکوت کرد و من از سکوتش برداشت کردم که موافقه فوری برای خودم ی تشک و پتو اوردم انداختم پایین تختش و دراز کشیدم.

از اون بالا چرخید سمتم و خیره شد بهم پرسید بابا رو دوس داری؟ اصلا چرا زنش شدی؟

سوال ستاره خیلی سخت بود مدتها بود خودمم دنبال جواب میگشتم و حالا با چیزهایی که از حمید فهمیده بودم واقعا هیچ جوابی براش نداشتم اما برای اینکه ستاره رو قانع کنم و درگیر مسائل خصوصی من و حمید نشه با ی لبخند گفتم اره دوسش دارم شوهرمه بابای دخترمه اینهمه زحمت میکشه بخاطر ما چرا دوسش نداشته باشم؟ 

متاسف نگاهم کرد یعنی باور کنم تو انقدر بابامو دوس داری؟

ناباور نگاهش کردم و پرسیدم یعنی نداشته باشم؟ ستاره اون باباته ها کسی که من عاشقشم و اونم عاشقمه 

پوزخند ریزی زد و دوباره به سقف خیره شد

ادامه دارد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۴۷


زمزمه کرد مادر ساده من.

 اون شب تا صبح تو اتاق ستاره خوابیدم دلم نمیومد بچه‌مو تنهاش بزارم حمیدم صبح قبل از اینکه بره سر کار اومد و یه نگاه بهمون کرد طبق عادت هر روزم بیدار بودم ولی با چیزایی که از حمید فهمیده بودم اصلاً دلم نمی‌خواست پاشم و براش صبحانه درست کنم بی‌حالی و نگرانی برای ستاره رو بهونه کردم حمیدم بدون صبحانه از خونه بیرون رفت دوباره افکار سمی و مرگبار خیانت حمید به خودم اومد توی سرم باورش برام مساوی بود با مرگ.

 از خواب بودن ستاره استفاده کردم و رفتم سراغ وسایل‌های حمید اما چون دیروزم گشته بودم چیزی پیدا نکردم و ناامید برگشتم کنار ستاره، دختر کوچولوم حتی تو خوابم چهره‌اش پر از غم بود بعد از چند دقیقه بیدار شد به زور بلندش کردم و فرستادمش سرویس وقتی بیرون اومد ازش پرسیدم می‌خوای با هم بریم بیرون اصلاً امروز خونه نمونیم؟ با ابروهاش بهم گفت نه

 منزجر به اتاق خواب نگاه کرد و پرسید رفته؟ 

سر تایید تکون دادم و گفتم آره تو خواب بودی رفت سر کار نگرانتم بود ولی خب دیگه کاری از دستش بر نمی‌اومد.

بیخیال روبروم نشست سر در نمی‌آوردم رفتارهای ستاره یه جوری بود که آدم مشکوک می‌کرد نفرت یهویی ستاره از پدرش چیزی نبود که بخوام به سادگی از کنارش رد بشم اما الانم اوضاع ستاره جوری نبود که بشه ازش سوال پرسید، انتظار داشتم ستاره مثل همیشه مدام سرش توی گوشیش باشه و از من فراری باشه اما امروز برعکس بود 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

#اعتماد ۴۸


اصلاً انگار حوصله گوشی هم نداشت صبحانه رو که خوردیم بهم گفت مامان تا حالا به این فکر کردی اگر زن یکی دیگه می‌شدی چقدر خوشبخت بودی؟

 ناخواسته خندیدم و گفتم این چه حرفیه ستاره؟ اگر زن یه آدم دیگه‌ای می‌شدم الان تو رو نداشتم اصلاً تو چرا از دیشب همش داری سوالای عجیب غریب می‌پرسی چی شده مامان جان یه دفعه رک و پوست کنده بهم بگو بزار جوابتو بدم

ازم رو بگردوند لب زد چرا گیر میدی؟ ی چیزی پرسیدم‌حالا انقدر بزرگش نکن اصلا من میرم اتاقم

تا خواست بلند شه دستشو گرفتم و اروم گفتم ببخشید مامان نرو، حالت اینجوریه بری من میمیرم

ستاره برگشت سرجاش خواستم بحث رو عوض کنم که صدای ایفون بلند شد به طرفش رفتم و دیدم مادر حمید پشت دره تچی کردم و بی میل درو باز کردم توی دلم گفتم ار دم از این باغ بری میرسد 

تازه تر از تازه تری میرسد 

تو این اوضاع فقط تورو کم داشتم ستاره بلند پرسید کی بود مامان؟ 

مثل خودش بلند جواب دادم مامانی ت هست داره میاد 

بلافاصله بعد از حرفم صدای در خونه بلند سد و بازش کردم فوری وارد خونه شد چندتا ابمیوه دستش بود به سم گرفت و بی احوالپرسی پرسید ستاره کجاست؟ حالش چطوره؟

با اینکه دل خوشی ازش نداشتم اما با خونسری گفتم حالش خوبه تو اشپزخونه هست چطور مگه؟

منو کنار زد و به سمت دخترم رفت همزمانم گفت زنگ زدم حمید حالشو بپرسم گفت ستاره حالش خوب نبوده و بردیش بیمارستان دلواپس شدم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۴۹


 آهانی گفتم و رفت سمت آشپزخونه منم نگاهش می کردم همزمان که می‌رفت بهم گفت من اگر اومدم اینجا فقط و فقط به خاطر ستاره اومدم وگرنه از تو دل خوشی ندارم هنوز بلایی که سر دخترم آوردی یادم نرفته خانواده پسره حتی یه دونه انگشترم برای دخترم نمیارن.

 لبخندی زدم و گفتم چیزی که خودتون به سرم آوردید حالا به سرتون اومده نمی‌دونم چرا اون موقع که این بلاها رو سر من می‌آوردین زرنگی خودتون بود اما حالا که داره سر خودتون میاد شده یه جور ناراحتی و دلخوری.

 با اون سن و سال چرخید سمتم و بهم دهن کجی کرد از این همه بی‌شخصیتیش خنده م گرفته بود وقتی که رسید به ستاره تند تند می‌بوسیدش و حالشو می‌پرسید و قربون صدقش می‌رفت ستاره خیلی خنثی و سرد نگاهش کردم آروم لب زد من خوبم بیخودی تا اینجا زحمت کشیدی اومدی مامان جون.

مادر شوهرم کاملاً متوجه بی‌اهمیتی ستاره نسبت به حضورش شد اما می‌خواست کم نیاره برای همین گفت وا چه زحمتی اومدم نوه عزیزمو ببینم از بس مادرت بهت نرسیده غذای خوب بهت نداده یا بی‌وقت بهت غذا داده بدنت ضعیفه اگه یه ذره کمتر به فکر قر و فرش بود که کمتر می‌رفت بیرون اینجوری نمی‌شد که هم تو مریض بشی هم اون بابای بیچارت گوشت به تنش نیست همش میگم خدایا چی میشه این بچه یه پرگوش به خودش بیاره صبح تا شب داره کار می‌کنه آخر شبم معلوم نیست یه لقمه غذای درست حسابی جلوش می‌ذارن یا نه مادرش براش بمیره. 

از ته دلم یه انشاالله محکم گفتم اما جرات به زبون آوردنش رو نداشتم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۵۰

ستاره از گوشه چشم نگاهش کرد و آروم گفت مامان جون اومدی منو ببینی یا اومدی چهار تا تیکه بار مامانم بکنی دلت خنک شه.

 مادر شوهرم از این رکی ستاره ابرویی بالا داد و گفت خدا را شکر به مامانت کشیدی اگه سمت ماها می‌کشیدی که تو سری خور بودی معلوم نبود اون کسی که تو رو می‌گیره چه بلایی سرت بیاره.

  دست مشت شده ستاره نظرم رو جلب کرد مشخص بود که بچه‌ام حسابی کفری شده ولی نمی‌خواد بروز بده نفس عمیقی کشید و گفت فعلاً که بلاها رو پسر تو سر مامان من داره میاره به جای اینکه انقدر از مامانم طلبکار باشی ممنون باش که چند ساله داره با بابام زندگی می‌کنه و تحملش می‌کنه خدا را شکر من به سمت خودتون کشیدم بلدم چه جوری جوابتونو بدم اگه سمت مامانم اینا می‌کشیدم که مثل مامانم باید یه زن بیچاره‌ای می‌شدم که جز تحمل شوهرش کار دیگه‌ای بلد نیست شمام به جای اینکه بیای اینجا به اسم ملاقات من و چاق سلامتی بهتره ببینی کجا کوتاهی کردی که بچه‌ات به اینجا کشیده شده و چیکار باید بکنی که اوضاع رو درست کنی به قول خودتون قدیمیا ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است.

 مادر شوهرم وا رفته به ستاره نگاه کرد و گفت چه مادر دختر مهمون شمشیرو از رو بستن 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۵۱


بعد کفری نگاهمورن کرد و گفت یه ذره بلد نیستید مهمون نوازی کنید زحمت کشیدم تا اینجا اومدم جای اینکه ازم تشکر کنید چپ و راست دارید حرف بارم می‌کنید، تو هم که به من میگی برم خودمو درست کنم یه نگاه به قد و قوارت بکن اگه مادرت بلدبود تو رو درست تربیت کنه الان وای نمی‌ایستادی به من اینجوری بگی.

ستاره از ته دل خندید و گفت اگرم تو به پسرت یاد می‌دادی بشینه سر زندگیش همش نره سر کار می‌نشست منو ادب می‌کرد.

مادر حمید خیلی ناراحت و عصبی به ستاره نگاه کرد با اینکه دلم خنک شده بود ولی برای خالی نبودن عریضه گفتم ستاره خانوم این رفتارت با مادربزرگت اصلاً درست نیست  هرچی باشه مادربزرگت از تو خیلی خیلی بزرگتره تحت هر شرایطی باید احترامش رو حفظ کنی.

مادر شوهرم که خیلی ناراحت شده بود سریع از جاش بلند شد و اب میوه‌ها رو از روی میز برداشت با اخم غلیظی رو بهم گفت من میرم.

گفتم ای بابا کجا میرید ستاره نوجوونه متوجه حرفاش نیست بشینید یه چایی با هم بخوریم.

خیره نگاهم کرد و گفت خوردنیا رو خوردم دستت درد نکنه خوب پذیرایی کردی حالا بشین شب که پسرم اومد بهت بفهمونه یه من ماست چقدر کره داره.

دیگه ازش نخواستم بمونه وقتی که خواست بره درو یه جوری به هم کوبید که شیشه‌های خونه لرزید به چهره آروم ستاره نگاه کردم نسبت به صبح خیلی آروم‌تر بود و یه آرامش عجیبی توی وجودش حاکم شده بود بهش گفتم کارت درست نبود مادربزرگت اومده بود تو رو ببینه نباید باهاش این جوری رفتار می‌کردی.

پوزخندی زدا و گفت مادر ساده من اون نیومده منو ببینه اومده بود اینجا چهارتا بار تو کنه

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز