#اعتماد ۴۸
اصلاً انگار حوصله گوشی هم نداشت صبحانه رو که خوردیم بهم گفت مامان تا حالا به این فکر کردی اگر زن یکی دیگه میشدی چقدر خوشبخت بودی؟
ناخواسته خندیدم و گفتم این چه حرفیه ستاره؟ اگر زن یه آدم دیگهای میشدم الان تو رو نداشتم اصلاً تو چرا از دیشب همش داری سوالای عجیب غریب میپرسی چی شده مامان جان یه دفعه رک و پوست کنده بهم بگو بزار جوابتو بدم
ازم رو بگردوند لب زد چرا گیر میدی؟ ی چیزی پرسیدمحالا انقدر بزرگش نکن اصلا من میرم اتاقم
تا خواست بلند شه دستشو گرفتم و اروم گفتم ببخشید مامان نرو، حالت اینجوریه بری من میمیرم
ستاره برگشت سرجاش خواستم بحث رو عوض کنم که صدای ایفون بلند شد به طرفش رفتم و دیدم مادر حمید پشت دره تچی کردم و بی میل درو باز کردم توی دلم گفتم ار دم از این باغ بری میرسد
تازه تر از تازه تری میرسد
تو این اوضاع فقط تورو کم داشتم ستاره بلند پرسید کی بود مامان؟
مثل خودش بلند جواب دادم مامانی ت هست داره میاد
بلافاصله بعد از حرفم صدای در خونه بلند سد و بازش کردم فوری وارد خونه شد چندتا ابمیوه دستش بود به سم گرفت و بی احوالپرسی پرسید ستاره کجاست؟ حالش چطوره؟
با اینکه دل خوشی ازش نداشتم اما با خونسری گفتم حالش خوبه تو اشپزخونه هست چطور مگه؟
منو کنار زد و به سمت دخترم رفت همزمانم گفت زنگ زدم حمید حالشو بپرسم گفت ستاره حالش خوب نبوده و بردیش بیمارستان دلواپس شدم
ادامه دارد