حالم خیلی بد میخوام بهش فکر نکنم ولی مدام کارا و حرفاشون از اول عقد تا الان مثل فیلم از جلو چشمام رد میشه من خیلی ساده بودم بابام هم واس این که من شوهرمو دوس داشتم ازدواجمونو اسون گرفت خیلی خیلی اسون واس همین خانواده شوهرم اصلا برام ارزش قائل نیستن ن برای خودم ن واس شوهرم ن واس بچه ام
باورت میشه بچه خواهر شوهرم دنیا اومد براش شکلات گرفتم و روسری برای بچه اش سکه دادم برای من یدونه کمپوت اورد ی دسته گل که پول گلو از شوهرم گرفتن برای بچمم ی لباس ک واس دخترش خریده بود ولی چون پسرونه بود واس من اورد خب من اینجا چی بگم منو با خاک یکسان کردن اینا کاش یکم سیاست بازی بلد بودم