سلام منو شوهرم میایم بریم برای رژیم تعیین جنسیت و اقدام کنیم برای بچه دوم البته من خودم هم میخام هم نمیخام موندم این وسط بعد یه چیزایی مامانم فهمیده میگه بچت کوچیکه نمیخاد وقت هست حالا روی بدی نمیگه دلش میسوزه میگه بزار جون بگیری بعد شوهرم میگه نه نامه داریم اذیت میشیم بزار باهم بزرگ میشن منم موندم 😐😐😐
بگو مامان جان من حوصله ندارم دوست دارم بچه هام باهم بزرگ بشن یه دفعه راحت شم یع موقع تا بره اولی بزرگ شه ممکنه پشتم باد بخوره دیگه حالا حالا ها به فکر دومی نیفتم....عزیزم مثل من نباش منم همین حرفهای مامانم باعث شد ۱۳ سال از بچه اولم بگذره تازه به فکردومی بیفتم هی مامانم میگفت وقتی اولی رو باردار بودم چرا عجله کردی فلانی رو ببین هنوز بچه نیاورده تو هل بودی چه خبرت بود از این حرفها..بعد از اون باز هی پسر پسر میکردن کلاحرفهاشون منو تو این قضیه عقب انداخت ..حالا هم سنم رفته بالا دیگه نمیدونم چی میشه..انشاءالله تصمیم دارم بعد ۱۳ سال این ماه اقدام کنم دیگه گوشم به هیچی بدهکار نیست فقط توکلم به خداست