2777
2789
عنوان

داستان

1118 بازدید | 74 پست

سلام از همین اول بگم دستم تو نوشتن کنده 


من دانشجو بودم از روستامون آمده بودم شهر 

چون خونه خالم تو شهر بود خالم نزاشت برم خوابگاه 

همش میگفت بیا خونه ما بمون اونجا رفیق ناباب زیاده خدای نکرده معتادت میکنن من چون حوصله نداشتم هروز این حرف ها رو بشنوم قبول کردم 

رفتم خونه خالم  خالم اتاق دختر بزرگش رو داد ب من تا اونجا بتونم راحت تر مطالعه کنم درو که باز کردم 

دیدم اتاق پری همون جوری مث روز اولشه پری دخترخالم 10 سال پیش خودکشی کرده بود... 

درخواست دوستی ممنوع 😡

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

ساکم رو باز کردم لباس ها مو بزارم تو کمد  وقتی که دره کمد رو باز کردم دیدم لباس های پری توکمده 

لباس های پری بوی عطر میداد نگار که تا از تن یکی درآوردن گذاشتن تو کمد خالم رو صدا کردم گفتم خاله لباس های پری رو کسی پوشیده 

خالم جواب داد نه چطور مگه گفتم بوی عطر میدن 

خالم شروع کرد به گریه گفتم خاله گریه نکن دیگه کاریه که شده پری نباید ی همچین اشتباهی میکرد

خلاصه بعد از این‌که خالم رو دل داری دادم لباس هامو گزاشتم توکمد بعد رفتم سر میزه غذا خوری خالم کلی غذا درست کرده بود گفتم خاله چرا این همه زحمت کشیدی  ی غذای ساده درست کردی بس بود


درخواست دوستی ممنوع 😡

صبح روز بعد سر صبحونه دختر خاله نرگس گفت محیا دیشب راحت خوابیدی گفتم آره 

تعجب کرد گفتم چرا تعجب کردی 

آهسته در گوشم گفت هیچ کس اونجا خوابش نمی‌بره تو چطوری خوابیدی

ترسیدم بعد به خودم گفتم ولش کن دختر خاله نرگس میخواد سر به سرم بزاره

درخواست دوستی ممنوع 😡

دیگه ی ماهی شده بود که من توی خونه ی خالم زندگی می کردم خالم ی پسر و یک دختر داشت 

پسر ش 30ساله بود دخترش 17 ساله پسر خالم دکتر بود  و هنوز ازدواج نکرده بود چون مسولیت خانواده روی دوش اون بود

درخواست دوستی ممنوع 😡

من از دانشگاه که میامدم تو کارا ی خونه به خالم کمک میکردم خالم میگفت عزیزم نمیخواد خودم انجام میدم من میگفتم نه خالم نمیشه که من فقط بخورم و کمک نکنم

درخواست دوستی ممنوع 😡

خلاصه ی روز سرما خوردم خیلی حالم بد بود 

خالم منو برد دکتر بعدش اومدیم خونه تو اتاقم روی تخت دراز کشیدم خیلی حالم بد بود بعد از شام قرص های که دکتر داده بود خوردم هر کاری کردم نتونستم بخوابم  دیگه ساعت 2 شب بود همه خواب بودن یهو چشمم خورد قفسه کتاب های پری رفتم سمت کتاب‌های پری  همین طور که به کتابا نگاه میکردم یهو دفتر خاطرات پری رو پیدا کردم کلی با خودم کلنجار رفتم که نباید بخونمش 

درخواست دوستی ممنوع 😡

دیگه کنجکاویم کار دستم داده بود توی اون  ی هفته که مریض بودم کل دفتر خاطرات پریو خوندم  اصلا نگاه به کتابا درسی خودم کردم 

توی تک تک برگه های دفتر خاطرات پری انرژی مثبت موج میزد باخودم گفتم پری که این همه مثبت بوده چرا خودکشی کرده 

درخواست دوستی ممنوع 😡
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2839
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز