شوهرم خانواده بشدت داغونی داره پدر مادر هر دو درگیر اعتیاد شدید پدر بیکار ...
حالا همین خانواده داغون راضی ب ازدواج ما نبودن چون میخواستن شوهرم خرجشونو بده اما خاله شوهرم جنبید و اومد خواستگاری ...
خلاصه ازونروز مامانم کینه داره مدام ت حرف با شوهرم دنبال دعواست ... منتظره شوهرم یچیز بگه تا اینو بونه علم یزید و بگه اینم مث ننش فلان و بهمانه .... بعدم بشینه پشت سر شوهرم با من غیبت کنه
منم رومنمیشه چیزی یگن
خسته م بخدا و متنفر از کینه ای که تمومی نداره