امروز شوهرم از سر کار اومد غذا براش کشیدم اینقدر از غذا غر زد که نتونستم غذا بخورم میگه چرا سیب زمینی تو غذا نیست گفتم تو خونه نداشتیم اینقد حرف بارم کرد هیچ نگفتم دلم شکست مثل همیشه از حرفاش مشخصه که از من پیش دوستاش بد گفته اوناهم حرف منو بهش زدن و اونم هی غر میزد سر سفره جوری غذارو کوفتمون کرد که نه من نه پسرم نتونستیم بخوریم خودش خورد،بعد گفتم ببرم خونه مامانم گفت تا ش* را *ب که آوردم نخوری نمیبرم گفتم صدسال لب نمیزنم اومد دهنمو جوری فشار داد لبم از داخل قاچ خورد هیچ نشستم و گریه کردم بعد تا خوابم برد اینقدر از این زندگی خستم که هر روز از خدا میخوام مرگمو برسونه راحت بشم نه عشقی نه امیدی نه انگیزه ای ای چه میشد خدا منو ببره راحت بشم
پسرم گناه داره اینکه بببینی یکی که از جون خودت برات با ارزش تره هر روز هی گوشت تنش تو بحث و دعوا های بی نتیجه بریزه و آب بشه دردش دیونت میکنه خداروشکر کن تنهایی
نه تفریحی میبره نه خونه مادرم هیج جا قشنگ تو یه زندان گیر کردم خسته و داغونم دلم میگیره هر شب قبل خواب گریه میکنم از رنجی که پایانی نداره و داره کم کم منو تو خودش میکشه
الان ک نمیتونی جداشی یکاری کن زندگیت درس شه باش حرف بزن بگوبااین کارای مسخره نمیشه ی عمر،زندگی کردخد ...
کار من از حرف زدن گذشته همین که موقعیت خوب پیدا میکنم حرف بزنیم سرش تو گوشیشه یا میگه حوصله ندارم حالا با همچین آدمی چیکار کنم ،اینقدر خستم که اگه مرگ بیاد به خدا بدون هیچ دلبستگی به دنیا با تمام وجودم بغلش میکنم