منم الان این حسو دارم
برای یه چیز کوچولو باید کلی نق بزنی تا اگه خوشش بیاد فراهم کنه
اوایل ازدواج من دانشجو بودم و واقعا تو مذیقه میذاشت
بچه ها همه لباسای شیک وسایل شیک برمیداشتن من تازه عروس مثل گداها میگشتم
درسم خوب بود میخاستن ببرنم مشهد نذاشت هر برنامه ای بود اجازه نمیداد
باهم کافه و رستوران و گردش می فتن من در حسرت یه فلافل بوفه بودم
هیچ وقت یادم نمیره کیف کهنه خواهرمو آورده بودم برمیداشتم
زمستون یه لباس گرم نداشتم از زیر مانتو چند تا لباس میپوشیدک تا سردم نشه
وای نگم خیلی روزای بدی بود این خساست به کنار هر حرفی میشد به مادرش اینا میگف با خانواده من قطع رابطه کرده بود منم نمیذاشت برم....
بابام هم سخت گیر بود ولی در مقابل این واقعا فرشته س
البته الان بهتر شده باز جای شکر داره ولی اون خاطرات هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه