اومدم بیرون دستم بدتر شده بود دستمو دید اما حرفی نزد تا اینکه رفتیم قدم بزنیم دستمو گرفت کرد تو کتش منم هنگ بودم چطور انقدر عادی رفتار میکنه قدم زدیم حرف زدیم منم بهش همه چیز و گفتم تا اینکه رفتیم ناهار بخوریم من وسط رستوران لیوان از دستم افتاد خیلی بهم برخورد یهو دیدم اونم لیوان و انداخت رو زمین گفت عه از دست منم افتاد من هنگ بودم چرا اینطوری میکنه این کل رستوران نگاهمون میکردن همه با چشماشون میگفتن اینا خلن من خیلی خجالت کشیدم اول میخواستم با قاشق معمولی بخورم گفتم تهش که باید ببینه قاشقمو دراوردم نشونش دادم کلی هم خندیدم نمیدونم چرا خیلی بهم انرژی مثبت داد نمیدونم رفتاراش فیکه یا نه اما هر چی بود حالم و خوب کرد