شوهر من ۱۲ سالش بود که پدرشو از دست داد، فرزند بزرگ خانواده س، سختی زیاد کشیده و حس پدرانه و مرد خونه نسبت به خانواده ش داره
ما ۲ ماهه که عقد کردیم، تو این دو ماه هررررر جایی که رفتیم برادر شوهرم که ۲۴ سالشه همراهمونه
خدا وکیلی پسر خوب و مودبیه، منم دیدم اهل دخالت نیست و بخاطر اینکه شوهرم دوست داره قبول میکنم باشه
امشب بعد از یک هفته به شوهرم گفتم بریم بیرون، من شاغلم تا ساعت ۱۲ تو مغازه م بودم، گفتم بریم بیرون که شام بخورم
برادر شوهرم اومد دنبالمون ، شوهرم بهم گفت بریم مامانمم با خودمون ببریم، گفتم نه من میخوام برم شام بخورم ( اونا تو خونشون شام خورده بودن)
حالا شوهرم ناراحت شده که چرا جلو برادرم گفتی نه
خب دوست ندارم هر سری میرم بیرون یکی همراهمون باشه، خسته شدم
چکار کنم اینو درک کنه ؟ نمیخوام دعوا کنم، میخوام به آرومی و با سیاست این موضوع رو درست کنم